هامش
مسالمت مسلم از معاندت أو ، سخن به شورى افتاد . هانى گفت : « اى سيد ومولاي من ! روزى چند است كه شدت مرض مرا به ملازمت خانه گماشته ورهينهء 1 بالش وبستر داشته . چون دوستان من خبر ناتوانى من به عبيداللَّه زياد برند ، بىتوانى به عيادت من شتاب گيرد وهم در اين خانه مرا ديدار كند وشرط مهربانى به پاى برد . تو اين وقت اين شمشير را با خويشتن مىدار ودر مخدعى وبيغولهاى مىباش . چون وقت رسد ، تورا آگهى دهم . پس چون شير شميده 2 از كمين بيرون تاز وآن پليد غدّار را سربردار . »
مسلم گفت : « ان شاء اللَّه . »
هانى گفت : « تو نگران من مىباش . چون ديدى كه عمامه از سر برداشتم وبر زمين گذاشتم ، فرصت از دست مگذار ، عجلت كن ودراى اورا دستخوش شمشير فرماى ونيك برحذر باش كه اگر زنده بجهد واز چنگ تو به سلامت برهد ، دمار از تو برآورد ومرا نيز زنده نگذارد . »
واز آن سوى عبيداللَّه را گفتند كه : « هانىبن عروه روزگارى است كه عليل وسقيم در بستر ناتوانى مقيم است . اكنون كه اسقام أو روى به بهبودى نهاده ، از آن زيادة نيست كه ساعتي بيش وكم در عتبهء خانه نشيمن تواند كرد . »
عيادت ابنزياد از هانى
هانىبن عروه نيز كس به عبيداللَّه فرستاد وآغاز گله نهاد كه : « مرا أسير رنج وشكنج ديدى واز حال من نپرسيدى ؟ »
عبيداللَّه عذرخواه گشت وگفت : « از رنج تو آگاه نبودم . اكنون شامگاه به نزديك تو شتابم وسعادت عيادت دريابم . »
چون نماز عشا بگذاشت ، طريق سراى هانى برداشت وبر باب سراى ايستاد . هانى را آگهى بردند كه أمير اذن دخول مىطلبد . هانى كنيز خود را گفت : « اين سيف 3 به مسلم سپار واورا در مخدع جاى ده . »
مسلم شمشير بگرفت وبه مخدع 4 رفت . عبيداللَّه درآمد ودر كنار هانى بنشست وحاجب عبيداللَّه از پشت أو ايستاده شد . اين وقت سخن درپيوستند وهانى از حدت تب وشدت مرض ، لختى شكايت كرد . آنگاه عمامهء خويش را از سر برداشت وبر زمين گذاشت وچنان مىدانست كه مسلم بيرون خواهد تاخت وكار خواهد ساخت ومسلم از مخدع بيرون نشد .
بالجملة سه كرت ، هانى عمامهء خويش را بر زمين نهاد وديگرباره بر سر جاى داد ومسلم اقدام نفرمود . هانى بدين شعر تمثل جست تا مسلم اصغا فرمايد ودرآيد :« ما الانتظار بسلمى لا تُحيِّيها * حيّوا سُلَيمى وحيّوا مَن يُحيِّيها
هل شربة عذبة أسقى على ظمأٍ * ولو تلفتُ وكانت مُنيتي فيها 5
فإن أحسّت سليماً منك داهيةٌ * فلستَ تأمن يوماً من دواهيها 6 »