تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
هامش
داشت ، فرود آمد . شيعهء أمير المؤمنين على رضي الله عنه خبر يافته ونزد أو جمع گشتند . مسلم نامهء أمير المؤمنين حسين را به ايشان خواند وآن جماعت به آواز بلند گريستند وفرياد « وا شوقاه » بركشيدند . روز به روز مردم كوفه به خدمت أو مىرفتند واظهار أطاعت انقياد مىكردند تا جمعى كثير متقلد قلادهء بيعت گشتند . ميرخواند ، روضة الصفا ، 3 / 117 وچون مسلم بن عقيل به جهت اخذ بيعت امام حسين رضي الله عنه به كوفه آمد ، مختار اورا در خانهء خويش فرود آورده وبه وظايف خدمت كارى قيام مىنمود تا آن بدنامى بر وى نماند . شيعه بر اين معنى وقوف يافتند ، به عذرخواهى أو مشغول گشته وگفتند كه ظن ما دربارهء تو خطا بود . در آن زمان كه مسلم از منزل مختار بيرون آمد ، به خانهء هانىبن عروه رفت واز آن‌جا خروج كرده ، به قتل آمد ومختار به قريه‌اى از قراى كوفه رفته بود . بعد از قتل مسلم روزى عبيداللَّه‌بن زياد با عمرو بن حريث المخزومي گفت كه : « بر يزيد از عبداللَّه‌بن زبير نمىترسم ، بلكه بيم من از ترابيه است . تو هيچ كس را در كوفه مىدانى كه محب على وپسر أو امام حسين رضي الله عنه باشد ؟ » عمرو جواب داد كه : « نمىدانم . » در آن مجلس ، عمارةبن وليدبن عقبه بن أبي معيط گفت كه : « مختار پيش از اين محبت عثمان مىورزيد وبعد از آن در زمرهء شيعهء أبو تراب خود را منتظم گردانيد . در نصرت ومظاهرت مسلم‌بن‌عقيل ، سعىها نمود . » عبيداللَّه‌بن زياد ، مختار را طلبيده وگفت : « تو ديروز با مسلم در جنگ ما اتفاق نمودى ، امروز نيز دم از محبت على وأولاد أو رضي الله عنه مىزنى ؟ » مختار گفت كه : « من به واسطهء محبت محمد رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم أهل بيت اورا دوست مىدارم . اما در امر مسلم‌بن عقيل بىگناهم واينك شيخ كوفه عمرو بن حريث مىداند كه من در آن أوان از كنج خانهء خويش بيرون نمىآمدم . » عمرو شرم داشت كه در محلى چنين ، گواهى چنان بدهد كه مختار كشته گردد ، بلكه گفت أعز اللَّه الأمير ذمت مختار از اين تهمت مبراست ودر سياست أو تعجيل نمىبايد كرد ، چه پدر وى كسى است كه در سى مصاف به ولايت « عراق » و « شام » هم‌عنان خالد بن وليد بوده وبنابر سخن عمرو بن حريث ، عبيداللَّه از سر خون مختار در گذشت . اما اورا به زندان فرستاد وبعد از قتل أمير المؤمنين حسين رضي الله عنه مختار ، زائدةبن‌قدامه را پيش عبداللَّه‌بن عمر فرستاد كه صفيه خواهر مختار را در قيد نكاح داشت وأحوال باز نمود كه در استخلاص أو اهتمام فرمايد وبنابر اضطراب صفيه ، عبداللَّه رقعه به يزيد نوشت . مضمون آن كه : « ابن‌زياد ، مختار را كه ميان من وأو خويشى است ، بىسبب گرفته وبه زندان باز داشته . اكنون ملتمس آن كه فرمان دهى تا اورا از حبس بيرون آورند . » -