هامش
محمد در قيامت خصم تو باشد . »
گفت : « نه ، سر شما را براي ابنزياد مىبرم وجايزه مىگيرم . »
گفتند : « اى شيخ ! خويشى ما را به رسول خدا منظور ندارى ؟ ! ! »
گفت : « شما با رسول خدا پيوندى نداريد . »
گفتند : « اى شيخ ! ما را نزد عبيداللَّهبن زياد ببر تا خودش دربارهء ما حكم كند . »
گفت : « من راهى ندارم جز آن كه با خون شما به وى تقرب جويم . »
گفتند : « اى شيخ ! به كودكى ما ترحم نمىكنى ؟ »
گفت : « خدا در دل من رحم نيافريده . »
گفتند : « اى شيخ ! اكنون كه ناچارى ، بگذار چند ركعتي نماز بخوانيم . »
گفت : « اگر نماز سودى براي شما دارد ، هرچه خواهيد نماز بخوانيد . »
كودكان چهار ركعت نماز خواندند وچشم به آسمان گشوده وفرياد كشيدند : « يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . »
برخاست گردن بزرگتر را زد وسرش در توبره گذارد . آن كوچك در خون برادر غلطيد وگفت : « مىخواهم آغشته به خون برادر ، رسول خدا را ملاقاة كنم . »
گفت : « باكى بر تو نيست . تورا هم به أو ملحق سازم . »
اورا هم كشت وسرش را در توبره گذاشت وتن هر دو را به آب انداخت وسرها را نزد ابنزياد آورد . أو بر تخت نشسته وعصاي خيزرانى به دست داشت . سرها را جلوش گذاشت وچون چشمش به آنها افتاد ، سه بار برخاست ونشست . گفت : « واي بر تو ! كجا پيدا كردى آنها را ؟ »
گفت : « پيرزنى از خاندان ما آنها را مهمان كرده بود . »
گفت : « حق مهمانى آنها را منظور نكردى ؟ »
گفت : « نه . »
گفت : « با تو چه گفتند ؟ »
گفت : « گفتند : ما را به بازار ببر وبفروش وبهاى ما را بستان ومحمد را در قيامت خصم خود مكن . »
« تو در جوابشان چه گفتى ؟ »
گفتم : « نه ، من شما را مىكشم وسرتان را نزد عبيداللَّه مىبرم ودوهزار درهم جايزه مىگيرم . »
گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ »
« گفتند : ما را زنده نزد عبيداللَّه بر تا خودش دربارهء ما حكم كند . »
« تو چه گفتى ؟ » -