تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1034

مساهمون:

ص١٠٣٤
هامش
محمد در قيامت خصم تو باشد . » گفت : « نه ، سر شما را براي ابن‌زياد مىبرم وجايزه مىگيرم . » گفتند : « اى شيخ ! خويشى ما را به رسول خدا منظور ندارى ؟ ! ! » گفت : « شما با رسول خدا پيوندى نداريد . » گفتند : « اى شيخ ! ما را نزد عبيداللَّه‌بن زياد ببر تا خودش دربارهء ما حكم كند . » گفت : « من راهى ندارم جز آن كه با خون شما به وى تقرب جويم . » گفتند : « اى شيخ ! به كودكى ما ترحم نمىكنى ؟ » گفت : « خدا در دل من رحم نيافريده . » گفتند : « اى شيخ ! اكنون كه ناچارى ، بگذار چند ركعتي نماز بخوانيم . » گفت : « اگر نماز سودى براي شما دارد ، هرچه خواهيد نماز بخوانيد . » كودكان چهار ركعت نماز خواندند وچشم به آسمان گشوده وفرياد كشيدند : « يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . » برخاست گردن بزرگ‌تر را زد وسرش در توبره گذارد . آن كوچك در خون برادر غلطيد وگفت : « مىخواهم آغشته به خون برادر ، رسول خدا را ملاقاة كنم . » گفت : « باكى بر تو نيست . تورا هم به أو ملحق سازم . » اورا هم كشت وسرش را در توبره گذاشت وتن هر دو را به آب انداخت وسرها را نزد ابن‌زياد آورد . أو بر تخت نشسته وعصاي خيزرانى به دست داشت . سرها را جلوش گذاشت وچون چشمش به آن‌ها افتاد ، سه بار برخاست ونشست . گفت : « واي بر تو ! كجا پيدا كردى آن‌ها را ؟ » گفت : « پيرزنى از خاندان ما آن‌ها را مهمان كرده بود . » گفت : « حق مهمانى آن‌ها را منظور نكردى ؟ » گفت : « نه . » گفت : « با تو چه گفتند ؟ » گفت : « گفتند : ما را به بازار ببر وبفروش وبهاى ما را بستان ومحمد را در قيامت خصم خود مكن . » « تو در جوابشان چه گفتى ؟ » گفتم : « نه ، من شما را مىكشم وسرتان را نزد عبيداللَّه مىبرم ودوهزار درهم جايزه مىگيرم . » گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ » « گفتند : ما را زنده نزد عبيداللَّه بر تا خودش دربارهء ما حكم كند . » « تو چه گفتى ؟ » -