هامش
اين دو كودك روزه مىگرفتند وشب دو قرص نان جو ويك كوزه آب براي آنها مىآورد تا يك سالى گذشت ويكى از آنها به ديگرى گفت : « اى برادر ! مدتي است ما در زندانيم وعمر ما مىرود وتن ما مىپوسد . اين شيخ زندانبان كه آمد ، مقام ونسب خود را به أو بگوييم ، شايد به ما ارفاقى كند . »
چون شب شد ، آن شيخ همان نان وآب را آورد . كوچكتر گفت : « اى شيخ ! محمد را مىشناسى ؟ »
گفت : « چگونه نشناسم ، أو پيغمبر من است . »
گفت : « جعفر بن ابىطالب را مىشناسى ؟ »
گفت : « چگونه نشناسم با آن كه خدا دو پر به أو داده كه با فرشتگان هر جا خواهد برود . »
گفت : « علىبن ابىطالب را مىشناسى ؟ »
گفت : « چگونه نشناسم ، أو پسر عم وبرادر پيغمبر من است . »
گفت : « ما از نژاد پيغمبر تو محمد وفرزندان مسلمبن عقيلبن ابىطالب هستيم ودر دست تو اسيريم وخوراك وآب خوب به ما نمىدهى وبه ما در زندان سختگيرى مىكنى . »
آن شيخ به پاى آنها افتاد وگفت : « جان قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى ! اين درِ زندان به روى شما باز است وهر جا خواهيد برويد . »
شب دو قرص نان جو ويك كوزه آب براي آنها آورد وراه را به آنها نمود وگفت : « شب ها راه برويد وروزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش بدهد . »
شب به در خانهء پيرزنى رسيدند وبه أو گفتند : « ما كودك وغريب ونابلديم وشب است . امشب ما را مهمان كن وصبح به راه مىافتيم . »
به آنها گفت : « اى عزيزانم ! شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد ؟ »
گفتند : « اى پيرزن ! ما أولاد پيغمبريم واز زندان ابنزياد واز كشتن گريختيم . »
پيرزن گفت : « عزيزانم ! من داماد نابهكارى دارم كه به همراهى عبيداللَّهبن زياد در واقعهء كربلا حاضر شده ومىترسم در اينجا به شما برخورد كند وشما را بكشد . »
گفتند : « ما همين يك شب را مىگذرانيم وصبح به راه مىافتيم . »
گفت : « من براي شما خوراك مىآورم . »
آورد وخوردند ونوشيدند وخوابيدند . كوچك به بزرگ گفت : « برادرجان ! اميدوارم امشب آسوده باشيم . بيا در آغوش هم بخوابيم وهمديگر را ببوسيم . مبادا مرگ ما را از هم جدا كند . »
در آغوش هم خوابيدند . چون پاسى از شب گذشت ، داماد فاسق عجوز آمد وآهسته در را زد . عجوز گفت : « كيستى ؟ »
گفت : « منم فلانى . » -