هامش
گفت : « از مرگ گريختيد وبه مرگ گرفتار شديد . حمد خدا را كه مرا به شما ظفر بخشيد . »
برخاست وكت آنها را بست وآن دو كودك شب را با كت بسته خوابيدند .
وچون سپيده دميد ، غلام سياهى فليح نام را خواست وگفت : « اين دو كودك را ببر كنار فرات وگردن بزن وسرشان را براي من بياور تا نزد عبيداللَّه برم ودوهزار درهم جايزه بگيرم . »
غلام شمشير برداشت وآنها را با خود برد . جلوى آنها مىرفت وچون كمي از خانه دور شدند ، يكى از كودكان گفت : « اى سياه ! تو مانند بلال مؤذن رسول خدايى . »
سياه گفت : « آقا به من دستور داده گردن شما را بزنم ، شما كيستيد ؟ »
گفتند : « ما از عترت پيغمبرت محمديم . از زندان عبيداللَّه از ترس كشتن گريختيم واين پيرزن شما ما را مهمان كرد وآقايت مىخواهد ما را بكشد . »
آن سياه به پاى آنها افتاد وبوسيد ومىگفت : « جانم قربان شما ورويم سپر شما اى عترت مصطفى ! به خدا محمد در قيامت خصم من نباشد . »
شمشير را از دست خود به سويى انداخت وخود را به فرات افكند وبدان سوى گريخت . مولايش فرياد كرد : « نافرمانى مرا كردى ؟ »
گفت : « من فرمانت بردم تا نافرمانى خدا نكنى وچون خدا را نافرمانى كنى ، من در دنيا وآخرت از تو بيزارم . »
پسرش را خواست وگفت : « من حلال وحرام را براي تو جمع مىكنم وبايد دنيا را به دست آورد . اين دو كودك را ببر كنار فرات وسر آنها را بزن وسرشان را برايم بياور تا نزد عبيداللَّه برم ودوهزار درهم جايزه بياورم . »
أو شمشير را گرفت ، جلوى كودكان مىرفت وكمي رفت كه يكى از آنها گفت : « اى جوان ! من از آتش دوزخ بر جوانى تو مىترسم . »
گفت : « عزيزانم ! شما كيستيد ؟ »
گفتند : « از عترت پيغمبر توييم وپدرت مىخواهد ما را بكشد . »
آن پسر هم بر پاى آنها افتاد وبوسيد وهمان گفتار غلام سياه را به عرض رسانيد وشمشير دور انداخت وخود را به فرات افكند . پدرش فرياد كرد : « مرا نافرمانى كنى ؟ ! ! »
گفت : « فرمانبردارى از خدا بر فرمان تو پيش است . »
آن شيخ گفت : « جز خودم كسى آنها را نكشد . »
خودش شمشير گرفت وجلوى آنها رفت تا كنار فرات شمشير از غلاف كشيد . چون چشم كودكان بر شمشير برهنه افتاد ، چشم آن ها پر از أشك شد وگفتند : « اى شيخ ! ما را به بازار ببر وبفروش ومخواه كه -