في العوالم : إنّ ابني مسلم بن عقيل كانا مع الأسارى ، فأخذهما عبيداللَّه بن زياد وحبسهما إلى آخر ما جرى عليهما . « 1 »
( أقول ) : وقد اطّلعت على رواية في شهادة هذين الغلامين ذكرها صاحب النّاسخ ، فأحببت إيرادها . قال في « 1 » النّاسخ : إنّ هانئ بن عروة لمّا اخذ وحُبس ، وخرج مسلم بن عقيل من دار هانئ ، وجمع شيعته واجتمعوا حوله وخرجوا على عبيداللَّه بن زياد ، دعا
هامش
گفتم : « نه ، من با خونريزى شما به أو تقرب جويم . »
گفت : « چرا آنها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جايزه دهم ؟ »
گفت : « دلم راه نداد ، جز آن كه به خون آنها به تو تقرب جويم . »
گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ »
« گفتند : اى شيخ ! خويشى ما را با رسول خدا منظور دار . »
« تو در جواب چه گفتى ؟ »
« گفتم : نه ، شما با رسول خدا خويشى نداريد . »
« واي بر تو ! ديگر چه گفتند ؟ »
« گفتند : به كودكى ما ترحم كن . »
گفت : « به آنها ترحم نكردى ؟ »
« نه ، گفتم : خدا در دل من ترحم نيافريده . »
« واي بر تو ! ديگر با تو چه گفتند ؟ »
« گفتند : بگذار چند ركعت نماز بخوانيم . گفتم : هرچه خواهيد نماز بخوانيد ، اگر براي شما سودى دارد . »
« در آخر نماز خود چه گفتند ؟ »
گفت : « گوشهء چشم به آسمان كردند وگفتند : يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . »
گفت : « خدا ميان تو وآنها به حق حكم كرد ، كيست كار اين نابهكار را بسازد ؟ »
مردى شامي از جا برخاست وگفت : « من . »
گفت : « اورا به همان جا ببر كه اين دو كودك را كشته وگردن بزن وخونش را روى خون آنها بريز وزود سرش را براي من بياور . »
آن مرد چنان كرد وسرش را آورد وبر نيزه اى افراشتند وكودكان با تير وسنگ اورا مىزدند ومىگفتند : « اين كشندهء ذريهء رسول خدا صلى الله عليه وآله است . » كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 69 - 71
( 1 - 1 ) [ وسيلة الدّارين : وفي معالي السّبطين ، ص 41 ، ناقلًا عن ] .