تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 1008

مساهمون:

ص١٠٠٨
هامش
گفت : « بايد من جست‌وجو كنم ، در را باز كن ، استراحتى كنم وفكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آن‌ها بروم . » در را گشود وبه أو شام داد . خورد ونيمه شب آواز خرخر دو كودك را شنيد ومانند شير مست از جا جست وچون گاو فرياد كرد ودست به أطراف خانه كشيد تا پهلوى كوچك‌تر آن‌ها رسيد . گفت : « كيست ؟ » گفت : « من صاحب‌خانه‌ام ، شما كيانيد ؟ » برادر كوچك بزرگ‌تر را جنبانيده وگفت : « برخيز كه از آنچه مىترسيديم ، بدان گرفتار شديم . » گفت : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « اگر راست گوييم در امانيم ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « اى شيخ ! أمان خدا ورسول ودر عهده آنان ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « محمد بن عبداللَّه گواه است ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « خدا بر آنچه گفتيد ، وكيل وگواه است ؟ » گفت : « آرى . » گفتند : « اى شيخ ! ما از خاندان پيغمبرت محمديم واز زندان عبيداللَّه‌بن زياد ، از ترس جان گريختيم . » گفت : « از مرگ گريختيد وبه مرگ گرفتار شديد . حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت . » برخاست وآن‌ها را بست وشب را دربند به‌سر بردند . وسپيده‌دم ، غلام سياهى فليح نام را خواست وگفت : « اين دو كودك را ببر كنار فرات وگردن بزن وسر آن‌ها را برايم بياور تا نزد ابن‌زياد برم ودو هزار درهم جايزه ستانم . » غلام شمشير برداشت وآن‌ها را جلو انداخت وچون از خانه دور شدند ، يكى از آن‌ها گفت : « اى سياه ! تو به بلال مؤذن پيغمبر مانى ؟ » گفت : « آقايم به من دستور داده گردن شما را بزنم ، شما كيستيد ؟ » گفتند : « ما از خاندان پيغمبرت محمد واز ترس جان از زندان ابن‌زياد گريختيم واين عجوزهء شما ما را مهمان كرد وآقايت مىخواهد ما را بكشد . » آن سياه پاى آن‌ها را بوسيد وگفت : « جانم قربان شما ، رويم سپر شما اى عترت مصطفى ! به خدا محمد در قيامت نبايد خصم من باشد . » شمشير را دور انداخت وخود را به فرات افكند وگريخت . مولايش فرياد زد : « نافرمانى من كردى ؟ » -