هامش
گفت : « بايد من جستوجو كنم ، در را باز كن ، استراحتى كنم وفكر كنم كه صبح از چه راهى دنبال آنها بروم . »
در را گشود وبه أو شام داد . خورد ونيمه شب آواز خرخر دو كودك را شنيد ومانند شير مست از جا جست وچون گاو فرياد كرد ودست به أطراف خانه كشيد تا پهلوى كوچكتر آنها رسيد . گفت : « كيست ؟ »
گفت : « من صاحبخانهام ، شما كيانيد ؟ »
برادر كوچك بزرگتر را جنبانيده وگفت : « برخيز كه از آنچه مىترسيديم ، بدان گرفتار شديم . »
گفت : « شما كيستيد ؟ »
گفتند : « اگر راست گوييم در امانيم ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « اى شيخ ! أمان خدا ورسول ودر عهده آنان ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « محمد بن عبداللَّه گواه است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « خدا بر آنچه گفتيد ، وكيل وگواه است ؟ »
گفت : « آرى . »
گفتند : « اى شيخ ! ما از خاندان پيغمبرت محمديم واز زندان عبيداللَّهبن زياد ، از ترس جان گريختيم . »
گفت : « از مرگ گريختيد وبه مرگ گرفتار شديد . حمد خدا را كه شما را به دست من انداخت . »
برخاست وآنها را بست وشب را دربند بهسر بردند .
وسپيدهدم ، غلام سياهى فليح نام را خواست وگفت : « اين دو كودك را ببر كنار فرات وگردن بزن وسر آنها را برايم بياور تا نزد ابنزياد برم ودو هزار درهم جايزه ستانم . »
غلام شمشير برداشت وآنها را جلو انداخت وچون از خانه دور شدند ، يكى از آنها گفت : « اى سياه ! تو به بلال مؤذن پيغمبر مانى ؟ »
گفت : « آقايم به من دستور داده گردن شما را بزنم ، شما كيستيد ؟ »
گفتند : « ما از خاندان پيغمبرت محمد واز ترس جان از زندان ابنزياد گريختيم واين عجوزهء شما ما را مهمان كرد وآقايت مىخواهد ما را بكشد . »
آن سياه پاى آنها را بوسيد وگفت : « جانم قربان شما ، رويم سپر شما اى عترت مصطفى ! به خدا محمد در قيامت نبايد خصم من باشد . »
شمشير را دور انداخت وخود را به فرات افكند وگريخت . مولايش فرياد زد : « نافرمانى من كردى ؟ » -