هامش
آن شيخ افتاد وپاى آنها را بوسيد ومىگفت : « جانم قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى ! اين درِ زندان به روى شما باز است ، هر جا خواهيد برويد . »
شب دو قرص نان جو ويك كوزه آب براي آنها آورد وراه براي آنها نمود وگفت : « شب ها راه برويد وروزها پنهان شويد تا خدا به شما گشايش دهد . »
شب رفتند تا به در خانهء پيرزنى رسيدند ، به أو گفتند : « ما دو كودك غريب ونابلديم وشب است ، امشب ما را مهمان كن وصبح مىرويم . »
گفت : « عزيزانم شما كيانيد كه از هر عطرى خوشبوتريد ؟ »
گفتند : « ما أولاد پيغمبريم واز زندان ابنزياد واز كشتن گريختيم . »
پيرزن گفت : « عزيزانم ! من داماد نابهكارى دارم كه به همراهى عبيداللَّهبن زياد در واقعهء كربلا حاضر شده ومىترسم در اينجا به شما برخورد وشما را بكشد . »
گفتند : « ما همين يك شب را مىگذرانيم وصبح به راه خود مىرويم . »
گفت : « من براي شما شام مىآورم . »
شام آورد وخوردند ونوشيدند وخوابيدند . كوچك به بزرگ گفت : « برادرجان ! اميدوارم امشب آسوده باشيم . بيا در آغوش هم بخوابيم وهمديگر را ببوسيم . مبادا مرگ ما را از هم جدا كند . »
در آغوش هم خوابيدند .
وچون پاسى از شب گذشت ، داماد فاسق عجوز آمد وآهسته در را زد . عجوز گفت : « كيستى ؟ »
گفت : « من فلانم . »
گفت : « چرا بىوقت آمدى ؟ »
گفت : « واي بر تو ! پيش از آن كه عقلم بپرد وزهرهام از تلاش وگرفتارى بتركد ، در را باز كن . »
گفت : « واي بر تو ! چه گرفتارى شدى ؟ »
گفت : « دو كودك از لشگرگاه عبيداللَّه گريختند وأمير جار زده هر كه سر يكى از آنها را بياورد ، هزار درهم جايزه دارد وهر كه سر هر دو را بياورد ، دو هزار درهم جايزه دارد . من رنج ها بردم وچيزى به دستم نيامد . »
پيرزن گفت : « از آن بترس كه در قيامت محمد خصمت باشد . »
گفت : « واي بر تو ! دنيا را بايد به دست آورد . »
گفت : « دنيا بىآخرت به چه كارت آيد ؟ »
گفت : « تو از آنها طرفدارى مىكنى ، گويا در اين موضوع اطلاعى دارى . بايد نزد اميرت برم . »
گفت : « أمير از من پيرزنى كه در گوشهء بيابانم ، چه مىخواهد ؟ » -