هامش
اورا هم كشت وسرش را در توبره گذاشت وتن هر دو را در آب انداخت وسرها را نزد ابنزياد برد أو بر تخت نشسته وعصاي خيزرانى به دست داشت . سرها را جلوش گذاشت وچون چشمش به آنها افتاد ، سه بار برخاست ونشست . گفت : « واي بر تو ! كجا آنها را جستى ؟ »
گفت : « پيرزنى از خاندان ما ، آنها را مهمان كرده بود . »
گفت : « حق مهمانى آنها را منظور نكردى ؟ »
گفت : « نه . »
گفت : « با تو چه گفتند ؟ »
گفت : « تقاضا كردند ما را ببر بازار وبفروش وبهاى ما را بستان ومحمد را در قيامت خصم خود مكن . »
« تو در جواب چه گفتى ؟ »
گفتم : « شما را مىكشم وسرتان را نزد عبيداللَّه مىبرم ودو هزار درهم جايزه مىگيرم . »
گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ »
گفتند : « ما را زنده نزد عبيداللَّه ببر تا خودش دربارهء ما حكم كند . »
« تو چه گفتى ؟ »
گفتم : « نه ، من با كشتن شما به أو تقرب جويم . »
گفت : « چرا آنها را زنده نياوردى تا چهار هزار درهم به تو جايزه دهم ؟ »
گفت : « دلم راه نداد ، جز آن كه به خون آنها به تو تقرب جويم . »
گفت : « ديگر با تو چه گفتند ؟ »
گفتند : « اى شيخ ! خويشى ما را با رسول خدا صلى الله عليه وآله منظور دار . »
« تو چه گفتى ؟ »
گفتم : « شما را با رسول خدا خويشى نيست . »
« واي بر تو ! ديگر چه گفتند ؟ »
گفتند : « به كودكى ما ترحم كن . »
گفت : « تو به آنها ترحم نكردى ؟ »
« نه . گفتم : خدا در در دل من ترحم نيافريده . »
« واي بر تو ! ديگر چه گفتند ؟ »
گفتند : « بگذار چند ركعت نماز بخوانيم . گفتم : اگر براي شما سودى دارد ، هرچه خواهيد نماز بخوانيد . »
گفت : « بعد از نماز خود چه گفتند ؟ »
گفت : « آن دو يتيم عقيل دو گوشه چشم به آسمان كردند وگفتند : يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . » -