هامش
گفت : « من به فرمان توأم تا به فرمان خدا باشى . چون نافرمانى خدا كنى ، من در دنيا وآخرت از تو بىزارم . »
پسرش را خواست وگفت : « من حلال وحرام را براي تو جمع مىكنم ، بايد دنيا را به دست آورد . اين دو كودك را ببر كنار فرات گردن بزن وسر آنها را بياور تا نزد عبيداللَّه برم ودو هزار درهم جايزه آورم . »
شمشير گرفت وكودكان را جلو انداخت وكمي پيش رفت . يكى از آنها گفت : « اى جوان ! من از دوزخ بر تو مىترسم . »
گفت : « عزيزانم شما كيستيد ؟ »
گفتند : « از عترت پيغمبرت . پدرت مىخواهد ما را بكشد . »
آن پسر هم بهپاى آنها افتاد وبوسيد وهمان را گفت كه غلام سياه گفته بود . شمشير را دور انداخت وخود را به فرات افكند ، پدرش فرياد زد : « مرا نافرمانى كردى ؟ »
گفت : « فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است . »
آن شيخ گفت : « جز خودم كسى آنها را نكشد . »
شمشير گرفت ، جلو رفت ودر كنار فرات تيغ كشيد . چون چشم كودكان به تيغ برهنه افتاد ، گريستند وگفتند : « اى شيخ ! ما را ببر بازار بفروش ومخواه كه روز قيامت محمد خصمت باشد . »
گفت : « سر شما را براي ابنزياد مىبرم وجايزه مىستانم . »
گفتند : « خويشى ما را با رسول خدا صلى الله عليه وآله منظور ندارى ؟ »
گفت : « شما با رسول خدا پيوندى نداريد . »
گفتند : « اى شيخ ! ما را نزد عبيداللَّه بر تا خودش دربارهء ما حكم كند . »
گفت : « من بايد با خون شما به أو تقرب جويم . »
گفتند : « اى شيخ ! به كودكى ما ترحم نمىكنى ؟ »
گفت : « خدا در دلم رحم نيافريده . »
گفتند : « پس بگذار ما چند ركعت نماز بخوانيم . »
گفت : « اگر سودى دارد براي شما ، هر چه خواهيد نماز بخوانيد . »
آنها چهار ركعت نماز خواندند وچشم به آسمان گشودند وفرياد زدند : « يا حي يا حكيم يا احكم الحاكمين ! ميان ما وأو به حق حكم كن . »
برخاست ، گردن بزرگتر را زد وسرش را در توبره گذارد . آن كوچك در خون برادر غلتيد وگفت : « مىخواهم آغشته به خون برادر رسول خدا را ملاقاة كنم . »
گفت : « عيب ندارد تو را هم به أو مىرسانم . » -