وأنت إذا قرأت حُكم ابن حجر العسقلانيّ على المدائنيّ بأ نّه من موالي عبدالرّحمان ابن سمرة الّذي هو من صنائع معاوية وفي عداد عمّاله « 1 » ، يسعك الحكم بأ نّه لا يتخطّى سيرة مولاه ، ولا من اصطنعه ، ومن هنا شحنت الجوامع بمرويّاته الشّائنة لمقام رجالات أهل هذا البيت الطّاهر . « 2 »
المقرّم ، السّيّدة سكينة ، / 91
مَنْ هو الفرزدق ؟ ( يا فرزدق كيست ؟ )
أبو فراس همّام بن غالب بن صعصعهء تميمي دارمى مشهور به فرزدق ( ف حدود 110 ه ق ) شاعر درجهء اوّل صحرا وهم پايه زهير بن أبي سُلْمى شاعر جاهلي بود ، وبعضي اورا اشعر شعراء اسلام شمرده اند . شعرش پشتوانه لغت وجامع اخبار عرب است ودر اتقان واستوارى بىبديل ومورد استناد علماى أدب است . فرزدق در لغت معرّب « پرازده » يعنى چانهء خمير است . چون صورتش درهم وبرآمده بود اورا به اين لقب
هامش
( 1 ) - لسان الميزان ، ج 4 ، ص 253 .
( 2 ) - در بزم شعرا : صاحب اغانى سخنى ناشايست در كتاب خود آورده است كه غيرت وشهامت از آن به دور است . هر چند كه فرد كوتهانديش ممكن است آن را فضيلتى بزرگ در شأن دخت با عفاف خاندان رسالت محسوب دارد . بعد از أبو الفرج نيز ديگران سخن اورا حجت دانسته وبراي بانو سكينه اثبات أدب ونقد شعر كردهاند ! حال آن كه روز داورى را از ياد بردهاند ومحكمهء عدل خداوندى را به فراموشى سپردهاند :خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيهروى شود هر كه در أو غش باشدأبو الفرج أصفهاني از مداينى وعبداللَّه زبيرى نقل مىكند كه شعرا در مجلس ضيافتى در خانهء بانو سكينه جمع شدند ودر مرآى أو دربارهء برترى بين جرير ، فرزدق ، كثير ، احوص ، جميل ونصيب ( كه همه از شعراى عرب بودند ) مناظره كردند . در حالي كه سكينه در جايى نشسته بود كه آنان را مىديد وآنان اورا نمىديدند . شعرا اشعار اين شاعران را بازگو مىكردند وخادمهء سكينه خاتون آن اشعار را حفظ مىكرد وآنها را نزد بانويش ارائه مىداد وابياتى را كه سكينه خاتون بر آنها عيب مىگرفت ، به شعرا ارائه مىداد .
در اينجا اگر سخن ابن حجر عسقلانى را دربارهء مدائنى بدانيم كه أو از خادمان عبدالرحمانبن سمره - از دستپروردگان وعمال معاوية - بوده است ، مىتوانيم چنين حكم كنيم كه أو از سيرهء أرباب وولى نعمت خود تخطى نكرده وبه عنوان سپاس از احساس آقايان خود هم كه شده ، كتابهايش را از اخبار دروغين در جهت هتك حرمت بزرگان خاندان رسالت آكنده نموده است .
طارمى ، ترجمهء حضرت سكينه عليها السلام للمقرّم ، / 214 - 215