هامش
خدا ضعيف تر است »
وبه فرزدق فرمود : برخيز وبرو . فرزدق گفت : اى دختر رسول خدا ! مرا بر تو حقي است . من به سلام تو آمده بودم ، اما تو مرا دروغ زن خواندى ووقتي خواستم چيزى از اشعار خود به عرض برسانم با من رفتارى كردى كه سينه أم از آن تنگى گرفته است . مرگها شب يا روز به سر وقت انسان مىآيند ونمىدانم شايد هنوز در مدينه باشم كه بايد زندگى را بدرود كنم . [ اينك از تو تقاضايى دارم ] اگر ممكن است اين كنيزك كه بالاى سر تو ايستاده است بر من ببخشاى . سكينه وقتي اين سخن را شنيد به خنده افتاد . پس آن كنيزك را به فرزدق بخشيد وفرمود : با أو خوش رفتارى كن . من تو را بر خود ترجيح دادم واين كنيزك را كه خود مىخواستم به تو بخشيده أم . پس فرزدق جامهء كنيزك را به دست گرفت واز خانهء سكينه بيروت رفت .
فريدنى ، برگزيدهء الأغانى ، 2 / 205 - 207
وديگر ، أحمد بن حارث سند به أبو عبيدة معمر بن المثنى مىرساند ومىگويد : در هنگام موسم فرزدق طريق زيارة مكة پيش داشت وچون حج بگذاشت ، به جانب مدينه سفر كرد ودر مدينه حاضر حضرت سكينه گشت . آن حضرت فرمود : « هان اى فرزدق ! امروز اشعر الناس كيست ؟ »
عرض كرد : « امروز اشعر الناس جز من نيست . »
فرمود : سخن به كذب راندى . امروز اشعر از تو آن كس است كه اين شعر گفته است : بنَفسي [ . . . سپس دو بيت را ذكر مىكند كه ما آن را در المحاسن والمساوئ ذكر كرديم ] .
فرزدق گفت : « سوگند به خداى اگر أجازت رود ، نيكوتر از اين شعر ، تورا بشنوانم . »
فرمود : « دوست نمىدارم . »
واورا رخصت انصراف داد . روز ديگر فرزدق درآمد . همچنان سكينه فرمود : « كيست اشعر الناس ؟ »
فرزدق عرض كرد : « اينك منم . »
فرمود : سخن به دروغ مىزنى . اشعر الناس صاحب تو است كه اين شعر گفته است : لولا الحَياءُ [ . . . سپس ابيات را ذكر مىكند كه ما آن را در اغانى ذكر كرديم ] . عرض كرد : « قسم به خداوند اگر مرا رخصت فرمايى ، نيكوتر وستودهتر از اين شعر به عرض رسانم . »
فرمود : « تا چه دارى بيار . »
فرزدق بيرون شد وروز سيم آمد . حضرت سكينه عليها السلام به عادت دى وپرير ، فرمود : « كيست اشعر ناس ؟ »
عرض كرد : « جز خويشتن ، كس نشناسم . »
فرمود : همچنان سخن به فريه وزور مىرانى . اشعر ناس صاحب تو است كه اين شعر گفت : إنّ العُيونَ 1 [ . . . سپس دو بيت را ذكر مىكند كه ما بيت اوّل در المحاسن والمساوئ بيهقى وبيت دوم را در اغانى ذكر كرديم ] .