تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 516

مساهمون:

ص٥١٦
هامش
فرامين زمامدار آن براي ما مانند فرامين مردمان بت پرست است . 5 - دير زماني است كه اينها استخوانهاى ما را ( به ناخن ستم خويش ) مىخراشند همانند كسى كه براي ساختن تير ، چوب محكم « نبع » را با تيشه ورنده مىتراشد . 6 - شما به كار بيعت گرفتن مردم براي خود قيام كنيد كه ما هم سر به فرمان شمائيم ، وبه راستى اى فرزندان حسن ، كه خلافت پيغمبر حق شما خاندان است . 7 - ارجمند مباد دو ركن نزار يعنى ربيعه ومُضَر وهمچنين دو ركن يماني يعنى حِمْيَر وقَحْطان اگر دست از ياريت برداشته وتو را تسليم دشمن كنند . 8 - آيا تو نيستى كه هنگام افتخار مردم به نسب از همگان نسبتت گرامىتر دامنت از آلودگى ( شرك وبت پرستى وكارهاى زشت جاهليت ) پاكتر است . 9 - ومقامت از همگان در نزد مردم بزرگتر ، واز عيب وسستى از همهء مردم پاكترى ! هارون كه اين اشعار را شنيد رنگش از شدّت خشم دگرگون شد ، ابن مصعب كه چنان ديد به خداى يگانه وساير مقدّسات سوگندها خورد كه اين شعر از أو نيست واز سديف است . يحيى گفت : اى أمير المؤمنين ! به خدا اين اشعار را كسى جز خود اين مرد نگفته است ، ومن تا كنون جز در اين مورد سوگند به خدا نخورده أم نه سوگند راست ونه دروغ . ولى خداى متعال شيوه اش چنان است كه اگر بنده اى ( در مورد سوگند دروغ ) هنگام قسم خوردن به نام أو وى را تمجيد وستايش كند واوصافى مانند : « الرّحمن ، الرّحيم ، الغالب . . . » دنبال نامش ذكر كند ، از شكنجه وعذاب أو شرم مىكند ، اكنون اجازه بده تا من أو را به الفاظى سوگند دهم كه هرگاه كسى به دروغ بدان ألفاظ سوگند ياد كند در عقابش شتاب شود . هارون بدو گفت : به همان ألفاظ كه مىدانى سوگندش بده . يحيى رو به عبداللَّه بن مصعب كرده وگفت : بگو : « از جنبش ونيروى خدا بيرون مىروم وبه جنبش ونيروى خود تكيه مىزنم ، واز روى گردن كشى بر خدا وبىنيازى از أو وگردن فرازى بر أو قِلادهء جنبش ونيروى غير خدا را به گردن مىاندازم اگر من اين شعر را گفته باشم » ! عبداللَّه از سوگند خوردن به دان ألفاظ خوددارى كرد ، هارون در خشم شده رو به فضل بن ربيع كرد وگفت : اى عبّاسى ! اگر اين مرد راست مىگويد چرا قسم نمىخورد ، اگر يحيى مرا به همين ألفاظ قسم دهد كه من بگويم اين رِداء واين جامه‌ها كه بر تن من است از خودم مىباشد من سوگند مىخورم . فضل بن ربيع كه در باطن از عبداللَّه طرفدارى مىكرد . با نوك پا به عبداللَّه زد وبر سرش فرياد كرد : واي بر تو ! قسم بخور . عبداللَّه - با رنگى پريده واندامى لرزان - شروع به قسم خوردن كرد ، يحيى دستى به ميان دو كتف أو