هامش
گفتم : « آن كه دست بر ريش داشت وافتان وخيزان مىرفت كه بود ؟ »
گفت : « جدت رسول خدا صلى الله عليه وآله بود . »
گفتم : « كجا مىرفتند ؟ »
گفت : « نزد پدرت حسين عليه السلام من نزد أو دويدم تا به أو خبر دهم كه بعد از أو ظالمان با ما چه كردند ؟ »
در اين ميان پنج هودج نور آمد ودر هر هودجي زنى نشسته بود . پرسيدم اين زنها كيانند كه مىآيند ؟ »
گفت : « أول ، حواء أم البشر است ودوم آسيه بنت مزاحم ، سوم مريم بنت عمران ، چهارم خديجة بنت خويلد ، پنجم كه دست بر سر نهاده وافتان وخيزان است ، جدهء تو فاطمه دختر محمد ومادر پدر تو است . »
گفتم : « بهخدا به أو خبر دهم كه با ما چه كردند . »
برابرش ايستادم وگفتم : « مادرجان ! به خدا حق ما را منكر شدند . مادرجان ! جمع ما را تفرقه كردند . مادرجان ! حرمت ما را پايمال كردند . مادرجان ! بهخدا پدرم حسين را كشتند . »
فرمود : « سكينه ، بس كن ! جگرم را سوختى . بند دلم را بريدى . اين پيراهن پدرت حسين است كه با من است تا خدا را ملاقاة كنم . »
سپس بيدار شدم ومىخواستم اين خواب پنهان بماند وبخصوص به خانوادهء خود گفتم وميان مردم شايع شد .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 217