هامش
فقال : ما لي ولقتل الحسين ؟
گفت : « مرا با قتل حسين چهكار ؟ »
هم از سكينه حديث كردهاند كه فرمود : مردى با لونى چون درر وچهرى قمر با قلبي حزين روى به من آورد . با وصيف گفتم : « كيست ؟ »
گفت : « جدت رسول خدا . »
به نزد أو شتافتم وگفتم : « يا جداه ! »
قُتلت واللَّه رجالُنا وسُفكت واللَّه دماؤنا وهُتكت واللَّه حريمنا وحُملنا على الأقتاب من غير وطاءٍ نُساق إلى يزيد .
يعنى : « سوگند به خدا ، كشته شدند مردان ما وريخته شد خونهاى ما وپاره شد استار 5 حريم ما ، وما را بر پالانهاى بىوطا برنشاندند وبه سوى يزيد براندند . »
پس رسول خدا مرا دربر كشيد وروى به آدم ونوح وإبراهيم وموسى آورد . ثمّ قال لهم : أما ترون إلى ما صنعت امّتي بولدي من بعدي ؟
فرمود : « نگران نيستيد كه أمت من بعد از من با فرزند من چه صنعت پيش داشتند ؟ »
اين وقت ، وصيف گفت : « اى سكينه ! لختى ساكت باش كه رسول خدا را سخت غمنده وگريان ساختى . »
اين بگفت ودست من بگرفت وبه قصر درآورد . پنج زن نگريستم كه خداوند نهاد ايشان را نيكو داشته وسرشت ايشان را با نور انباشته ودر ميان ايشان زنى بزرگ خلقت ديدم كه موى سر پريشان ساخته وجلباب سياه دربر انداخته وپيراهنى خونآلود به دست كرده ، چون برخاستى ، همگان به پاى خاستند وچون بنشستى ، به جاى نشستند . گفتم : « اين زنان با اين محل ومكان كيستند ؟ »
وصيف گفت : « نخستين حواى امالبشر ، دويم مريم بنت عمران ، سه ديگر خديجة دختر خويلد ضجيع 6 پيغمبر ، چهارم هاجر مادر إسماعيل ، پنجم ساره زوجهء خليل . وآن زن كه پيراهن خونآلود به دست كرده وزنان ديگر در قيام وقعود اقتفا 7 به أو كنند ، سيدهء نسا فاطمهء زهراست . » چون اين شنيدم ، به نزد أو دويدم .
وقُلت لها : يا جدّتاه ! قُتل واللَّه أبي واوتمت على صغر سنّي .
گفتم : « اى جدهء من ! پدرم كشته شد ومن در خردسالى يتيم گشتم . اين وقت فاطمه مرا دربر كشيد وبگريست وديگر زنان بگريستند وگفتند : « اى فاطمه ! خداوند در ميان تو ويزيد حكومت خواهد كرد وداد خواهد داد . »
پس روى به من آورد . وقالت : كُفِّي صوتكِ يا سُكينة ! فقد قطعتِ نياط قلبي . هذا قميص أبيكِ الحسين لا يفارقني حتّى ألقى اللَّه .
فرمود : « اى سكينه ! ساكت باش كه قطع كردى عرق 8 قلب مرا . اينك پيراهن خونآلود پدرت حسين