هامش
بينونتى 1 نگاشتهاند . چون در اينروايت يزيد ملعون اظهار ندامتى وملامتى مىكند ، من بنده استوارتر داشتم ، چه اين هنگام با خاندان نبوت اظهار مهر وحفاوت مىكند وايشان را به جانب مدينه روان مىدارد . لاجرم اين حديث از كتب مسطوره نگاشته مىآيد .
بالجملة ، در اين أيام كه يزيد با اهلبيت طريق رفق ومدارا مىسپرد ، يك روز سكينه گفت : « اى يزيد ! دوش خوابى ديدهام . اگر گوش فرا مىدارى ، باز مىنمايم . »
گفت : « بگوى تا گوش دارم . »
سكينه فرمود : « دوش بعد صلاة ودعوات در حضرت حق ، پارهاى از شب بيدار بودم واز كثرت گريه كليل 2 ومانده شدم تا گاهى كه خواب مرا مأخوذ داشت . اين وقت نگريستم كه درهاى آسمان گشاده گشت وخويش را در نوري ساطع از آسمان تا زمين ديدم واز وصايف 3 وخدام بهشت وصيفي را ديدار كردم وخود را در باغي سبز وريان 4 يافتم . در آن باغ قصرى بود ومن با پنج تن از مشايخ بدان قصر دررفتم وبا وصيف گفتم : « مرا خبر ده كه اين قصر كه را است ؟ »
گفت : « پدرت حسينبن على را است كه خداوند اورا در ازاى صبر وشكيبايى عطا كرد . »
گفتم : « اين مشايخ كيستند ؟ »
گفت : « أول آدم أبو البشر ، دويم نوح پيغمبر ، سيم إبراهيم خليل ، چهارم موساى كليم . »
گفتم : « آن پنجم كيست كه دست بر لحيهء مبارك دارد وبا كمال حزن واندوه أشك مىبارد . »
گفت : « اى سكينه ! تو اورا نمىشناسى ؟ ! أو جد تو رسول خداست . »
گفتم : « به كجا مىرود ؟ »
گفت : « به نزد پدرت حسين . »
گفتم : « سوگند به خدا به نزد جدم مىروم واورا از آنچه بر ما گذشت ، آگهى مىدهم . »
نتوانستم به أو ملحق شوم ، متفكراً به جا ماندم . اين وقت جدم علىبن أبي طالب را نگريستم كه شمشير خود را به دست كرده وايستاده [ بود . ] من فرياد برآوردم كه : « يا جداه ! سوگند به خداى كه پسر تو بعد از تو كشته گشت . »
آن حضرت بگريست ومرا به سينهء خود بچفسانيد .
وقال : يا بنيّة ! صبراً واللَّه المستعان .
فرمود : « اى فرزند ! طريق صبر وشكيبايى پيش دار كه خداوند يار وياور است . »
اين هنگام ناپديد شد وندانستم به كجا شتافت . من شگفت بماندم . ناگاه درى از آسمان گشاده گشت وفرشتگان از آنجا به فرود وفراز شدند وفوجى از پس فوجى به زيارة سر پدرم نازل شدند . » چون سخن به اينجا آورد ، يزيد لطمه بر چهرهء خويش بزد وبگريست .