هامش
گفت : « به نزد پدر تو امام حسين رفتند . »
گفتم : « واللَّه مىروم نزد جدّ خود وحال خود را به أو شكايت مىكنم . »
در اين انديشه بودم كه ناگاه مرد خوشروى منوّرى ديدم كه با نهايت اندوه وحزن ايستاده [ است ] وشمشير در دست دارد . »
گفتم : « اين كيست ؟ »
گفت : « جدّ تو ، علىبن أبي طالب است . »
پس به نزديك أو رفتم . به روايت ديگر : به نزد رسول خدا رفتم وگفتم : « يا جدّاه ! مردان ما را كشتند وخونهاى ما را ريختند وحرمت ما را ضايع كردند وما را بر شتران برهنه سوار كردند وبه نزد يزيد بردند . »
پس رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مرا دربر گرفت وگفت : « اى پيغمبران خدا ! مىبينيد كه أمت من با فرزندان من چه كردند ؟ »
پس آن حورى به من گفت : « اى سكينه ! شكايت بس است . رسول خدا را به گريه درآوردى . »
پس دست مرا گرفت وداخل قصر كرد . در آن قصر پنج زن ديدم در نهايت عظمت خلقت وحسن صفا ونور وبها . در ميان ايشان زنى از همه عظيمتر ونورانىتر بود وجامههاى سياه پوشيده بود وموهاى سر خود را پريشان كرده بود وپيراهنى خونآلود در دست داشت . هرگاه أو برمىخاست ، ايشان برمىخاستند وهرگاه أو مىنشست ، ايشان مىنشستند ودر هر باب حرمت اورا رعايت مىكردند . از آن حورى پرسيدم : « اين خواتين معظمه كيستند ؟ »
گفت : « اى سكينه ! يكى حوّا است وديگرى مريم ، مادر عيسى ، وديگرى خديجة ، وديگرى ساره زوجهء إبراهيم خليل - وبه روايتي هاجر مادر إسماعيل - وآن كه پيراهن خونآلود در دست دارد وهمه اورا تعظيم مىنمايند ، جدهء تو فاطمهء زهرا است . »
پس به نزديك جدهء بزرگوار خود رفتم وگفتم : « اى جدهء بزرگوار نامدار ! پدرم را كشتند ومرا يتيم كردند . »
پس آن حضرت مرا به سينهء خود چسبانيد وبسيار گريست وآن خواتين ديگر بسيار گريستند وگفتند : « اى فاطمه ! خدا حكم خواهد كرد ميان تو ويزيد در روز قيامت . »
ناگاه ديدم كه درى از آسمان گشوده شد وأفواج ملائكة مىآمدند وسر پدرم را زيارة مىكردند وبالا مىرفتند .
چون يزيد اين خواب را شنيد ، تپانچه بر روى خود زد وگريست وگفت : « مرا با قتل حسين چهكار بود ؟ »
به روايتي ديگر : اعتنايى به آن خواب نكرد وبرخاست .
مجلسي ، جلاءالعيون ، / 744 - 746
در كتاب طريحى وبحار الأنوار وعوالم وديگر كتب معتبره ذكر رؤياي سكينه را در شام با اندك