هامش
خضبوا وما شابوا وكان خضابهم * بدم من الأوداج لا الحناء
ومغسلين ولا مياه لهم سوى * عبرات ثكلى حرة الأحشاء
أصواتها بحت وهن نوائح * يندبن قتلاهنّ بالإيماء
وتقول عاتبة عليه وما عسى * يجدى عتاب موزع الأشلّاء
قد كنت للبعداء أقرب منجد * واليوم أبعدهم عن القرباء
ماذا أقول إذا التقيت بشامت * إنِّي سبيت وإخوتي بإزائي
ما كنت أحسب أن يهون عليكم * ذلّي وتسييري إلى الأعداءِ
هذي يتاماكم تلوذ ببعضها * ولكم نساء تلتجي بنساءجودي گويد :بابا بنگر سوز دل وچشم فكارم * از كوى تو عازم به سوى شام خرابم
نگذشته ز قتل تو زماني كه ببستند * اين قوم جفابيشه به زنجير وطنابم
اينك زندم كعب نى اين سيلى بيداد * فرياد كه هر لحظه ز قومي به عذابم
بابا ز تو هر لحظه مرا بود سؤالي * از چيست كه اكنون ندهى هيچ جوابم
بردار سر از خاك ، ببين قوم جفاجو * بردند ز سر معجر واز چهره نقابم
ز افتادن سرو قد أكبر به روى خاك * يكباره برون رفته ز دل طاقت وتابم
زان تير كه جا كرده به حلق علىاصغر * در ناله چه ليلا ودر افغان چه ربابموله أيضاً :چرا بىسر فتاده پيكر تو * چه حال است اين ؟ بميرد دختر تو
پدر نگذاردم شمر ستمگر * كه جا سازم دمى اندر بر تو
سليمانى چرا در اين بيابان * چه شد انگشت وكو انگشتر تو
ميان آفتاب گرم سوزان * چرا عريان فتاده پيكر تو
به كهنه پيرهن كردى قناعت * كه بيرون كرد اورا از تن تومحلّاتى ، رياحين الشريعة ، 3 / 276 - 277