تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
وروى أبو مخنف عن عمّار ، قالت سكينة حين خروجها من المدينة : وما أهل بيت أشدّ منّا غمّاً ولا خوفاً منّا أهل بيت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله . « 1 » الدّربنديّ ، أسرار الشّهادة ، / 209
هامش
( 1 ) - اين هنگام حسين عليه السلام با تمام خوف وخشيت مانند موسى بن عمران بيرون شد وهمى گفت : « ربّ نجِّني من القَومِ الظّالمين . » 1 از سكينه دختر حسين عليه السلام مروى است مىفرمايد : « وقتي ما از مدينه بيرون شديم ، هيچ اهل‌بيتى از اهل‌بيت رسول خدا ترسان‌تر وهراسان‌تر نبود . » بالجملة حسين عليه السلام از جادهء معروف روان شد . أصحاب عرض كردند : « يا ابن رسول اللَّه ! اگر از جادهء أعظم راه بگردانيم ومانند عبداللَّه زبير از راه ناشناخته كوچ دهيم ، نيكوتر باشد . » فقال : لا واللَّه لا أفارقه حتّى يقضي اللَّه ما هو قاضٍ . فرمود : « سوگند با خداى از جادهء أعظم به يك سوى نشوم تا خداوند بدانچه داند ، حكم براند . » آن‌گاه فرمود : « بيم داريد كه در طلب شما بيرون شوند ؟ » عرض كردند : « بيمناكيم . » فرمود : « من بيم دارم كه براي حذر كردن از مرگ راه بگردانم . » واين شعر انشاد كرد : [ سپس ابيات را ذكر مىكند كه ما آن را در المنتخب ذكر كرديم ] . 1 . دنبالهء سخن حضرت موسى عليه السلام است كه به اين وسيله در موقع فرار دعا مىكند واز خداوند مىخواهد اورا از شر ستمكاران نجات بدهد . سورهء 28 ، آيهء 22 . سپهر ، ناسخ التواريخ سيدالشهدا عليه السلام ، 2 / 15 - 16 چنانكه در ناسخ التواريخ مرقوم است چون امام حسين سلام‌اللَّه عليه قصد فرمود كه از مدينه متبرّكه به مكهء معظّمه سفر كند ، بفرمود تا محملها از بهر خواهران ودخترها بياراستند واز مدينهء طيبه راه برداشتند . در كتاب اسرار الشهادة در ذيل روايتي كه در كيفيت خروج حضرت سيدالشهدا سلام‌اللَّه عليه از مدينه مسطور مىدارد وفاضل دربندى مىفرمايد بر اين روايت دست يافتم مىنويسد : راوي گفت : نزديك به چهل محمل بديدم كه با پوشش حرير وديبا مزين بود ، وامام حسين عليه السلام بفرمود تا بنىهاشم محارم خود را بر محمل‌ها سوار كنند . در آن حال كه به آن عظمت واجلال نگران بودم ، ناگاه از سراى حسين عليه السلام جوانى بلندبالا كه خالى بر روى وروئى چون ماه تابنده داشت بيرون شد وهمىگفت : اى بنىهاشم ! از من دور شويد . آن‌گاه دو زن از سراى بيرون آمدند واز نهايت شرم وآزرم دامن كشان بودند وكنيزكان ايشان أطراف ايشان را فرو گرفته بودند وآن جوان بيامد ومحملى حاضر ساخته ويك به يك را بازو بگرفت وبر زانو برآورد وبر محمل سوار كرد .