هامش
به روايت صاحب « الفصول المهمة » چون زنهاى امام حسين را درآوردند وسر آن حضرت در پيش روى يزيد بود ، فاطمه وسكينه سلاماللَّه عليهما به آن سر شريف نظر همى گماشتند وآن ملعون از ايشان مستور همى داشت . چون زنها آن سر را بديدند ، صيحه بركشيدند وصداها به ناله بلند ساختند وزنان ودختران معاوية از نالهء ايشان به ناله شدند وولوله وزلزله درافكندند . اين وقت فاطمه فرمود : « اى يزيد ! دختران رسول خداى أسير مىشوند ! آيا تورا اين كار مسرور مىدارد ؟ ! »
گفت : « واللَّه ما يسرّني وإنِّي لهذا كاره وما أتى عليكنّ أعظم ممّا أخذ منكنّ » ؛ « سوگند به خداى ، اين حالت مرا به مسرت نيفكنده است ؛ بلكه به كراهت هستم وآنچه بر شما فرود آمده است ، بزرگتر است از آنچه از شما بردهاند . »
از اين كلام چنن مىرسد كه يا در مقامي بوده است كه اين حالت اسيرى وذلت وسوگوارى كه در شما چنگ درانداخته است از أموال شما يا كسان شما كه شهيد شدهاند ، بزرگتر است .
1 . يكى از اشعار ابنزبعرى است كه چند شعر آن سابقاً ذكر شد ؛ يعنى : « اى كاش پيران ورؤساى قبيلهء من كه در بدر كشته شدند ، زارى وبيتابى قبيلهء خزرج را از درون نيزه ( در واقعهء أحد ) مىديدند .
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 2 / 208 - 209
بالجملة ، در « الفصول المهمة » بعد از مكالمهء فاطمه با يزيد مىگويد : يزيد فرمان كرد تا ايشان را در حريم آن ملعون جا ساختند ، چون آل رسول صلى الله عليه وآله وسلم درون حريم شدند ، هيچ زنى از آل يزيد نماند ؛ جز اين كه در خدمت ايشان به سوگوارى با ايشان انباز گشت وآنچه از حلى وزيور والبسهء ايشان را برده بودند ، چندين برابر بازدادند . از اين روى سكينه سلاماللَّه عليها مىفرمود : « سوگند به خداى ، كافرى بهتر از يزيد نديدم . »
سپهر ، ناسخ التواريخ حضرت سجاد عليه السلام ، 2 / 251
شيخ مفيد رحمه الله از فاطمة بنت الحسين عليه السلام روايت كرده است كه چون جلو يزيد نشستيم ، به حال ما رقت كرد . مرد سرخگونى از أهل شام برخاست وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين دخترك را به من بخش . »
مقصود من بودم كه دخترى خوشچهره مىبودم . بر خود لرزيدم وگمان بردم كه اين كار براي آنها رواست . به دامن عمهام زينب چسبيدم كه مىدانست اين كار شدني نيست . عمهام به آن شامي گفت : « به خدا دروغ گويى وپست فطرتى كنى . نه تو ونه أو چنين حقي ندارد . »
يزيد غضب كرد وگفت : « تو دروغ مىگويى . به خدا من اين حق را دارم واگر خواهم ، مىكنم . »
زينب فرمود : « نه ، هرگز ! به خدا كه خدا اين حق را به تو نداده است ؛ مگر آن كه از ملت ما بيرون شوى وبه دين ديگرى درآيى . »
يزيد از غضب به جوش آمد وگفت : « به چنين سختى با من رو در رو مىشوى ؟ ! همانا پدرت وبرادرت از دين بيرون شدند . »