فقالت فاطمة بنت الحسين : يا يزيد ! بنات رسول اللَّه سبايا ؟ فعندها بكى النّاس وبكى أهل داره حتّى علت الأصوات .
المازندراني ، معالي السّبطين ، 2 / 163
إنّ يزيد لعنه اللَّه دعا بنساء أهل البيت والصّبيان ، فأجلسوا بين يديه في مجلسه
هامش
زينب فرمود : « اگر تو مسلمانى ، به دين خدا ودين پدرم ودين برادرم به راه حق آمدى ، تو وجدّ وپدرت . »
گفت : « اى دشمن خدا ! دروغ مىگويى . »
زينب فرمود : « تو امارت دارى وبه ستم دشنام مىدهى وبه سلطنت خود طرف را مقهور مىكنى . »
گويا شرم كرد وخاموش شد وشامي خواهش خود را بازگفت كه : « اين دخترك را به من ببخش . »
يزيد گفت : « گم شو ! خدا مرگ به تو بدهد . » 1
1 . در « مقتل » شيخ ابن نما است كه أهل شام براي تبريك فتح نزد يزيد آمدند . مردى از آنها سرخرو وكبود چشم به فاطمة بنت الحسين كه روى درخشانى داشت ، نگاه كرد وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين دخترك را به من ببخش . »
فاطمه به عمهاش گفت : « يتيم شدم واكنون خدمتكار هم مىشوم ؟ »
زينب گفت : « نه به خداى ! اى شامي ، كرامتي براي تو ويزيد ندارد كه از دين ما بيرون رود . »
شامي سخنش را اعاده كرد ويزيد گفت : « خدا مرگت دهد ! »
وبه ابيات ابن زبعرى تمثل جست وشعر ( فأهلّوا ) را با شعر ( قد قتلنا ) خواند . سپس دختر علي عليه السلام برخاست وخطبه را خواند وبعد يزيد خطيب را خواست ودستور داد بالاى منبر رود ودر اين جا دنبالهء كلام سيد را ذكر كرده است .
در « ملهوف » است كه آن مرد شامي به فاطمة بنت الحسين نگريست وگفت : « يا أمير المؤمنين ! اين دختر را به من ببخش . »
فاطمه به عمهاش گفت : « اى عمه ! به دادم برس ، يتيم شدم وخدمتكار هم بشوم ؟ »
فرمود : « نه ! كرامتي در اين فاسق نيست . »
شامي گفت : « اين دختر كيست ؟ »
يزيد گفت : « اين ، فاطمه دختر حسين است وآن زينب دختر علي عليه السلام . »
شامي گفت : « حسين پسر فاطمه وعلي بن أبي طالب ؟ »
گفت : « آرى ! »
شامي گفت : « اى يزيد ! خدا لعنتت كند . عترت پيغمبر را مىكشى وذريهء اورا أسير مىكنى ؟ من گمان كردم اينها أسيران روماند . »
يزيد گفت : « من تورا به آنها مىرسانم . »
ودستور داد گردنش را زدند .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 213 - 214