هامش
- آن زن از مشاهدهء اين حال در ملال گرديد وبه خداى بناليد . آن زن عفيفه سخت بىتاب وآرام شد وگفت : « شما از كدام جماعت اسيرانيد ؟ »
فرمود : « ما أسيران از آل محمّديم وأولاد آن حضرتيم . »
آن زن چون اين سخن بشنيد ، بر چهره طپانچه زد وگفت : « اى زن خميده قامت ! بفرماى چه نام دارى ؟ همانا با دختر شاه ولايت بسيار شباهت دارى وهمانند زينب خاتون باشى ! مگر از خويشاوندان اويى ؟ بازگوى سردار اين سرها كيست ونامش چيست ؟ »
واز اتفاق روزگار آن زن بلند قامت ، حضرت صديقه صغرى زينب خاتون سلام اللّه عليها بود . سر مبارك را بلند كرد وبه آن زن نگريست وفرمود : « اى زن ! از حال ما چه مىپرسى ؟ همانا نام من زينب است وسرور وسردار شهدا ، حسين حجازي برادر من است . »
آن زن چون اين سخن بشنيد ، از نهايت حسرت وضجرت سيلى بر روى وطپانچه بر سر بزد وگفت :
« نام پدر ومادرت چيست ؟ تو كدام زينبى ؟ »
آن مظلومه فرمود : « پدرم على ومادرم فاطمه است . »
چون آن زن ايشان را بشناخت ، هرچه سريعتر از بأم به زير آمد وآنچه داشت ، از چادر ومقنعه با ديدهء گريان ودل سوزان به حضرت أسيران آورد وبه حضرت زينب سلام اللّه عليها تسليم كرد .
ونيز حكايت كند كه امّ حبيبه نام زنى از جمله كنيزان حضرت امام حسن عليه السّلام بود وأو را به عبد اللّه بن رافع وبه قولي به حارث بن وكيده تزويج فرموده بود وچون أمير مؤمنان در كوفه شهيد شد وامام حسن عليه السّلام به آهنگ مدينه راه گرفت ، امّ حبيبه بسى عجز ولابه كرد كه در خدمت آن حضرت وأهل بيت نبوت ملازمت جويد . مقبول نگشت وچون خبر شهادت امام حسن سلام اللّه عليه را بشنيد ، آن چند بگريست كه ديدههايش كمبينش شد ويكسره در اندوه وغم روز مىگذاشت وبه سوگوارى مىپرداخت تا گاهى كه صداى غوغايى عظيم بشنيد وبر بالاى بأم برشد . از اتفاق در اين وقت محمل جناب زينب خاتون سلام اللّه عليها به آن جا مىگذشت .
امّ حبيبه از آن حال به شگفتى اندر شد وبه حضرت زينب عرض كرد : « شما از كدام اسيرانيد ؟ »
فرمود : « نحن أسارى آل محمّد ! »
امّ حبيبه از پس سؤال وجواب بسيار ايشان را بشناخت وگريهكنان ونالان ألبسه وديگر اشياى خود را در حضرت ايشان تقديم كرد . لكن آن مردم ستمكار از آن جامهها ببردند واز رسول خداى صلّى اللّه عليه وآله آزرم نكردند .
فاضل دربندى أعلى اللّه مقامه مىفرمايد : به غيرت وشيمت وجلالت امّ كلثوم سلام اللّه عليها به چشم تأمل بنگريد كه اين مخدرهء طاهره با آن حالت پريشانى واندوه چگونه در حفظ مراتب عفت وعزت أهل بيت مراقبت داشت كه با أهل كوفه آنطور خطاب عتابآميز « غضّوا أبصاركم عنّا » إلى آخره مىراند وهم چون نگريست كه جهال وسفهاى كوفه از خرما وجوز يا پارهاى نان وأمثال آن به أطفال مىدادند ، أهل كوفه را از اين كردار منع مىفرمود وحكم خداى را با ايشان آشكار مىساخت وآن اشيا را از دست و -