تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
هامش
- مكرر غرقه داشت وبه آن كوه بيرون افكند . آخر الامر بر كنارهء بحر بالا رفتم وبه آن كوه جا ساختم واز گزند موج برآسودم وشكر خداى را بر سلامتى بگذاشتم . ودر آن حال كه راه مىنوشتم ، ناگاه شيرى به من درنگريست وخروشان به سويم شتابان شد تا مرا طعمه خويش سازد . پس هر دو دست به آسمان بركشيدم وبه حضرت يزدان بناليدم كه من ، بندهء تو ومولاي پيغمبر توام . از غرقه‌ام نجات دادى . آيا اين حيوان درنده را بر من چيره مىفرمايى ؟ » ناگاه ملهم شدم وگفتم : « ايّها السبع ! من سفينة مولاي رسول خدا هستم . حرمت أو را در من بنگر . » سوگند به خداى چون آن شير نام مبارك پيغمبر را بشنيد ، آن آشوب بگذاشت وچون گريه فروتن شد وهمى چهره بر پايم بسود وشرمسار در من بديد . آن‌گاه خم شد وأشارت كرد تا بر وى برنشستم وشتابان روان شد تا به جزيره‌اى كه به أنواع أثمار وأشجار آراسته وبه آب‌هاى خوشگوار برخوردار بود ، درآورد وبايستاد وأشارت كرد تا فرود شدم واز آب وميوه بخوردم وآن حيوان به محافظت من نگران بود . چون فراغت يافتم ، بيامد وپشتش را خم كرد وبه أشارت بر وى برنشستم وروى به سوى دريا كرد . بيرون از آن راه كه بيامدم ، ببرد واين وقت از أوراق أشجار خويشتن را پوشش ساخته بودم وآن ميوه‌ها را كه با خود حمل كردم ، در خرقه‌اى كه با خود داشتم ، جا دادم . چون به ساحل بحر رسيدم ، ناگاه كشتى پديد شد . مرا از دور بديدند كه بر شيرى سوارم . بانگ به تهليل وتسبيح برآوردند وصيحه بركشيدند : « اى جوان ! آيا آدم باشى يا پرى ؟ » گفتم : « سفينهء مولاي رسول خدايم واين شير به رعايت حشمت رسول خداى با من به اين‌گونه معامله كه نگران هستيد ، مبادرت كرد . » چون أهل كشتى نام آن حضرت را شنيدند ، لنگر بيفكندند ودو تن را به دستيارى كشتى كوچك با جامه‌اى بفرستادند تا مرا حمل كند وآن جامه‌ها بر تنم بياراسته به ايشان برد . يكى از آن دو تن گفت : « بر پشت من برآى تا به كشتيت رسانم . چه أسد را نرسد كه حق رسول خداى صلّى اللّه عليه وآله را از امّتش بيشتر رعايت كند . » اين وقت روى به آن شير آوردم وگفتم : « جزاك اللّه عن رسول اللّه ! سوگند به خداى ، چون اين سخن بشنيد ، أشك ديدگانش را بر چهره‌اش روان ديدم واز جا حركت نكرد وهمى با ما نگران بود تا از ديدارش غايب شديم . » بالجملة ، چنان كه در أصول كافى وكتاب أنوار الشهادة وبعضي كتب مقاتل مسطور است ، چون از آن پس كه حضرت امام حسين عليه السّلام به عزّ شهادت فائز شد ، پسر سعد ملعون به آن انديشه برآمد كه أسب بر بدن مباركش بتازد وأطاعت امر ابن زياد را نمايد واين خبر دهشت اثر را حضرت زينب سلام اللّه عليها بشنيد . سخت پريشان شد وسر به آسمان بركشيد وعرض كرد : « بار خدايا ! بنى اميّه برادر مرا با لب تشنه بكشتند وسر مباركش را بر سر نيزه برزدند وبدنش را برهنه در تابش آفتاب بيفكندند وهنوز از اين بدن مجروح ، دست باز ندارند وهم مىخواهند أسب بر وى بتازند . اى خدا ! كاش زينب مرده بود وچنين حالت را مشاهده نمىكرد . بار خدايا ! در اين بيابان هيچ‌كس از بني آدم بر ما ترحم نمىآورد . زينب چه كند وچه -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 746 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية