هامش
- ملك الشعرا سيّد مظفر عليخان :خيام شاه شد غارت ز بيداد * چرا اين خيمهء گردون نيفتاد
ميان خيمه گه گشتند داخل * برهنه تيغها وكينه در دل
در آن خانه كه از بس جاه رفعت * نشد داخل ملايك بىاجازت
سپاه اشقيا بىرخصت آمد * پى تاراج بهر غارت آمد
رداهاى زنان از سر كشيدند * ز گوش كودكان گوهر كشيدندودر مقتل منسوب به أبى مخنف ، از زينب ، دختر أمير المؤمنين حديث كند كه فرمود : « گاهى كه عمر سعد به نهب وغارت أهل بيت فرمان داد ، من بر باب خيمه ايستاده بودم . مردى از رق العين درآمد وآنچه در خيمه بود ، برگرفت وزين العابدين را نگريست كه رنجور وعليل بر نطعى افتاده بود . پيش شد وآن نطع را از زير قدم مباركش بكشيد وآن حضرت را درافكند وبه نزد من آمد وگوشواره از گوش من مىكشيد ومىگريست .
گفتم : « اين گريه چيست ؟ »
گفت : « بر شما أهل بيت مىگريم كه در چنين مهلكه درافتاديد . »
زينب را كردار وگفتار أو به خشم آورد . فرمود : « قطع اللّه يديك ورجليك وأحرقك بنار الدّنيا قبل نار الآخرة ؛ خداوند هر دو دست وپاى تو را بسوزاند قبل از آتش آخرت . »
روزى كه آن ملعون به دست مختار افتاد ، از دهشت وخوف ، كردار وگفتار خود را با عليامخدره زينب مكشوف داشت . مختار گفت : « دعاى آن مظلومه مستجاب گرديد . »
فرمان كرد تا دستها وپاهاى أو را بريدند وجيفه أو را به آتش سوزاندند .
سيّد حيدر حلى رحمه اللّه :هتك الطّغاة على بنات محمّد * حجب النّبوّة خدرها وخباءها
فتنازعت أحشاءها حرق الجوى * وتجاذبت أيدي العدوّ رداءها
عجبا لحلم اللّه وهي بعينه * برزت تطيل عويلها وبكاءها
ويرى من الزّافرات تجمع قلبها * بيد وتدفع في يد أعداءها
ما كان أوجعها لمهجة أحمد * وأمضّ في كبد البتولة داءهاودر ناسخ گويد : سپاه ابن سعد قصد خيام مقدسه وسرادق ذريهء مطهره كردند وشمر ذي الجوشن با جماعتى از كفره بر در خيام آمد ولشكر را فرمان داد كه : « داخل شويد واز قليل وكثير آنچه به دست شود ، به نهب وغارت برگيريد . »
اين وقت فرياد : وا محمّداه ! وا عليّاه ! وا حسناه ! وا حسيناه ! از أهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه وآله وسلم بالا گرفت ولشكريان به خيمهها تاختند وبه نهب وغارت پرداختند . دستبند از ساعد زنان بكشيدند وگوش پردگيان در اخذ گوشوار بدريدند وگوش امّ كلثوم را نيز در طلب گوشواره جراحت كردند وجامههاى -