الباعوني ، جواهر المطالب ، 2 / 282 - 283
قال عليّ بن الحسين : سمعت أبي في اللّيلة الّتي قتل في صبيحتها يقول ، وهو يصلح سيفه :
يا دهر افّ لك من خليل * كم لك بالإشراق والأصيل
من صاحب وطالب قتيل * والدّهر لا يقنع بالبديل
وإنّما الأمر إلى الجليل * وكلّ حيّ سالك سبيل
هامش
-أف به تو اى روزگار ، يار ستمگر * چند به صبح وپسين چه گرگ تناور
بركني از يار ودوست أفسر وهم سر * نيست قناعت تو را به اندك وكمتر
كار هماناست سوى حضرت داور * هر كه بود زنده ، راه من رود آخردو سهبار آن را باز گفت ومن مقصودش را دانستم وگريه گلويم را گرفت وآن را در گلو پيچيدم وخاموشى گزيدم ودانستم گرفتارى رسيده است ؛ ولى چون عمهام آنچه را من شنيدم ، شنيد ، وزنان را شيوه دلنازكى وبىتابى است ، بىاختيار جامهكشان وسر برهنه دويد تا به پدرم رسيد وناله كشيد : واي از رود مردگى . كاش مرگم ربوده بود . امروز است كه مادرم فاطمه ، پدرم على ، برادرم حسن مردهاند . اى جانشين گذشتهها ! اى مايهء اميد زندهها ! »
حسين أو را نگريست وگفت : « خواهر جان ! شيطان حلمت را ندزدد . »
وأشك در ديدهاش گرديد وفرمود : « اگر قطا را در شب رها مىكردند ، آسوده مىخوابيد . »
فرياد زد : « واي ! خودت را گرفتار وبيچاره مىشمارى ؟ ! اين خودش دلم را ريشتر وجانم را سوختهتر مىنمايد . »
سيلى به چهره زد وگريبان دريد وبيهوش افتاد . حسين برخاست ، آب به رويش زد وفرمود : « خواهر جان ! خود را باش وتسليت از خدا خواه وبدان كه أهل زمين مىميرند وأهل آسمان نمىمانند وهر چه جز وجه اللّه هالك است هم أو كه خلق را به قدرت خود آفريده است ومردم زنده شوند وبرگردند وأو تنها بماند . جدم به از من بود ، وپدرم به از من بود ، ومادرم به از من بود . هر مسلمانى را به رسول خدا همدردى بايد . »
أو را با اين بيانات تسليت داد وفرمود : « خواهر جان ! با تو سوگندى دارم . بر آن وفا كن . چون كشته شدم ، گريبان بر من مدر ، وچهره بر من مخراش ، وبر من واي ! واي ! مگو . »
وأو را آورد ونزد من نشانيد . ونزد ياران خود رفت ، ودستور داد چادرها را به هم نزديك كنند ، وطناب خيمهها را درون يكديگر بكشند ، وآنها را گرد خود بچرخاند ، كه از سه سو راه دشمن را ببندند ، ودشمن تنها از روبرو با آنها تواند نزديك شد . وبه جاى خود برگشت . وهمه شب را نماز خواند ، ودعا وزارى به درگاه خدا كرد . ويارانش هم به أو تأسى كرده ، وبه نماز ودعا برگزار كردند ، وبانگ تلاوت آنها مانند آهنگ زنبوران عسل بود .
كمرهاى ، ترجمهء نفس المهموم ، / 103 - 104