تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
الطّبري ، التّاريخ ، 5 / 420 - 421 - مثله بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 285 - 287 فحدّثني عبد اللّه بن زيد أنّ البجليّ قال : حدّثنا محمّد بن زيد التّميميّ قال : حدّثنا نصر بن مزاحم ، عن أبي مخنف ، عن الحارث بن كعب ، عن عليّ بن الحسين عليه السّلام قال : إنّي واللّه لجالس مع أبي في تلك اللّيلة ، وأنا عليل وهو يعالج سهاما له ، وبين يديه جون مولى أبي ذرّ الغفّاريّ إذ ارتجز الحسين عليه السّلام :
هامش
- پرستاريم مىكرد . پدرم در خيمهء خويش از ياران گوشه گرفته بود . حويّ ، غلام أبو ذر غفارى پيش وى بود كه به شمشير خود پرداخته بود وآن را درست مىكرد . پدرم شعري مىخواند به اين مضمون : اى روزگار پليد كه دوست بدى ، وصبحگاهان وشبانگاهان ، ياران ودنياجويان كشته دارى ، روزگار عوض نمىپذيرد ، كار به دست خداى جليل است ، وهر زنده‌اى به راه مرگ مىرود . گويد : اين را دو سه بار خواند تا فهميدم ومقصود وى را بدانستم واشكم گرفت . اما اشكم را نگه داشتم وخاموش ماندم وبدانستم كه بلا نازل شده است . عمه‌ام نيز آنچه را من شنيده بودم ، شنيد . زن بود وزنان رقت دارند واستعداد زارى . خويشتن‌دارى نتوانست وبرجست وجامهء خود را مىكشيد وبرهنه سر بود . پيش وى رفت وگفت : « اى عزاى من ! اى باقيمانده سلف وپناهگاه خلف ! كاش آن روز كه فاطمه مادرم ، يا علي پدرم ، يا حسن برادرم مرد ، زندگيم به سر رسيده بود . » گويد : حسين عليه السّلام به أو نگريست وگفت : « خواهركم ! شيطان بردبارى تو را نبرد . » گفت : « اى أبو عبد اللّه ! پدر ومادرم فدايت ! در انتظار كشته شدني ؟ جانم فدايت . . . » حسين عليه السّلام سخن در گلويش ماند . گويد : چشمانش پر از أشك شد وگفت : « اگر پرنده را بگذارند ، شب مىخوابد . » عمّه‌ام گفت : « واي من ! تو را به زور مىكشند ! اين ، قلب مرا بيشتر داغدار مىكند وبر جانم سخت‌تر است . » وبه چهرهء خويش زد وگريبان خويش را گرفت وآن را بدريد وبيهوش به زمين افتاد . گويد : حسين به أو پرداخت وآب به چهره‌اش ريخت وگفت : « خواهركم ! از خدا بپرهيز واز خدا تسلّى خواه ، وبدان كه زمينيان مىميرند وآسمانيان نمىمانند . همه‌چيز تلف‌شدنى است به جز ذات خدايى كه زمين را به قدرت خويش آفريده است وخلق را برمىانگيزد كه باز مىآيند وأو خود يكتاست . پدرم بهتر از من بود . مادرم بهتر از من بود . برادرم بهتر از من بود ، ومقتداى من وآن‌ها وهمهء مسلمانان پيمبر خدا است . » گويد : با اين سخنان وأمثال آن ، وى را تسلّى داد وگفت : « خواهركم ! قسمت مىدهم وقسم مرا رعايت كن كه بر من گريبان ندري وچهره نخراشى وواي نگويى ومرگ نخواهى . » گويد : آن‌گاه وى را بياورد وپيش من نشاند وپيش ياران خويش رفت وگفتشان كه خيمه‌هاشان را نزديك يكديگر كنند وطناب‌ها را درهم كنند وما بين خيمه‌ها باشند ؛ مگر در سمتى كه دشمن از آن‌جا مىآيد . » پاينده ، ترجمهء تاريخ طبري ، 7 / 3017 - 3018