هامش
- براي نماز صبح وارد مسجد شد وصدايش بلند شد ( وفرمود ) : « نماز ، نماز . »
هنوز صداى آن حضرت به آخر نرسيده بود كه برق شمشيرها را ديدم وشنيدم كسى مىگويد : « اى على ! از آن خدا است حكم ، نه از آن تو وپيروانت . » ( اين شعار خوارج بود كه پس از داستان تعيين حكم در صفين مىگفتند ) .
وشنيدم علي عليه السّلام مىفرمود : « اين مرد از چنگ شما فرار نكند . »
وآن حضرت عليه السّلام را ديدم كه شمشير خورده است ؛ و ( داستان چنين بود كه در آغاز ) شبيب بن بجرة شمشير زد ؛ ولى شمشير أو به خطا رفت وبه طاق مسجد گرفت . مردى أو را گرفت وبه زمين زد وروى سينهاش نشست وشمشير را از دست أو بيرون آورد كه أو را بكشد . ديد مردم آهنگ أو را كردهاند وترسيد مبادا مردم شتاب كنند ( وبه اين خيال كه أو كشنده است ، أو را بكشند ) وسخن أو را در اينباره نشنوند ( يعنى هرقدر فرياد كند كه : كشنده من نيستم ، باور نكنند ؛ يا به واسطهء ازدحام ، صدايش به گوش آنها نرسد ) . از اين رو از روى سينهء شبيب برخاست ورهايش ساخت وشمشير را به يكسو انداخت . شبيب پا به فرار گذاشت ( از ميان مردمان گريخت ) وخود را به خانهاش رساند . پسر عمويى داشت كه در همان حال بر أو وارد شد وديد شبيب پارچهء حريرى از سينهاش باز مىكند . به أو گفت : « اين چيست ؟ شايد تو أمير المؤمنين عليه السّلام را كشتى ؟ »
خواست بگويد : « نه » ، گفت : « آرى . »
پسر عمويش بيرون دويد وشمشير خود را برداشت ونزد أو برگشت وبا شمشير چندان بر أو زد كه أو را كشت .
واما ابن ملجم را پس مردى از قبيلهء همدان ( دنبالش دويد وچون ) به أو رسيد ، قطيفهاى كه در دست داشت بر سر أو انداخت وأو را به زمين افكند وشمشيرش را از دستش گرفت وبه نزد أمير مؤمنان عليه السّلام آورد . آن سومى ( كه وردان بن مجالد بود ) فرار كرد ودر انبوه جمعيت ناپديد شد . چون ابن ملجم را به نزد أمير المؤمنان عليه السّلام آوردند ، حضرت به وى نگاه كرد وفرمود : « يك تن برابر يك تن » ( اشاره به آيهء قصاص است كه خداى تعالى در سورهء مائده ، آية 45 مىفرمايد :وَكَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ . . .تا آخر آية ) .
سپس فرمود : « اگر من از دنيا رفتم ، همچنان كه مرا كشته است ، أو را بكشيد واگر زنده ماندم ، خود دانم دربارهء أو چه انديشم . »
ابن ملجم - لعنه اللّه - گفت : « به خدا من آن شمشير را به هزار درهم خريدهام وبا هزار درهم آن را زهر دادهام . اگر به من خيانت كند ، خدايش دور كند ( كناية از اينكه چگونه ممكن است از ضربت اين شمشير كسى جان سالم بدر برد ) ! »
راوي گويد : پس امّ كلثوم بر أو بانگ زد : « اى دشمن خدا ! أمير مؤمنان را كشتى ؟ »
گفت : « جز اين نيست كه پدر تو را كشتهام ( نه أمير مؤمنان را ) . »
فرمود : « اى دشمن خدا ! اميد آن دارم كه باكى بر أو نباشد ( وبهبودى يابد ) . » -