هامش
- دختر أمير المؤمنين ، امّ كلثوم از اين حال خبردار شد . روى بپوشيد وبه خانهء حفصة رفت وآن مهملات كه مىگفتند ، شنيد وبه آخر روى باز كرد . چون حفصة أو را بديد ، خجل شد ونامهء عايشه را بدريد واز آن فعل عذر خواست . امّ كلثوم گفت : « امروز تو وعايشه متظاهر شديد به قتل پدر من وپيش از اين با پدران خود متظاهر بوديد بر قتل رسول حق تعالى . كيد شما كفايت كرد ؛ كما قال تعالى :وَإِنْ تَظاهَرا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلاهُ وَجِبْرِيلُ وَصالِحُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمَلائِكَةُ بَعْدَ ذلِكَ ظَهِيرٌ( تحريم 4 ) . »
پس گفت : « ظلم تو وعايشه وپدران شما بر خاندان ما قديمى است . »
امّ الفضل ، مادر ابن عباس چون عايشه از منزل بيرون رفت ، نامهاى نوشت وبه دست مردى داد از جهينه وگفت : « شتر را نيك بران واين نامه را به على رسان واگر تو را شتر بميرد ، عوض آن بر من است . »
آن مرد نامه ببرد وبه على داد وخروج عايشه را بر خلق اعلام كرد .
عماد الدّين طبري ، كامل بهائى ، / 166 - 167
ابن أبي الحديد اين حديث را از أبو الطفيل مىنويسد : چون مردم كوفه راه با ذي قار نزديك كردند ، علي عليه السّلام با مردم خويش فرمود : « يأتيكم من الكوفة اثنا عشر ألف رجل ورجل واحد ؛ از مردم كوفه دوازدههزار كس به زيادت يك تن به نزد شما مىرسند وچون به شمار گرفتند ، يك تن فزونى وكاستى نداشت . »
بالجملة چون راه نزديك كردند ، أمير المؤمنين ايشان را پذيره كرد وترجيب وترحيب گفت ونواخت ونوازش فرمود . آنگاه گفت : « اى مردم كوفه ! چنانكنم شهر شما مركز دين وقبله اسلام باشد ومن از همه جهان ، شهر شما را از بهر نشيمن خود اختيار كردم تا بعد از فتح بصره به آنجا خواهم شد وشما را از ديگر مردمان برگزيدم وبستودم . چه شما با كفار عجم مصافها داديد ومسلمانى را در روزى پهن كرديد . اكنون شما را بخواندم كه مرا نيرو دهيد تا اين برادران ما كه با ما انديشهء مبارزت ومناطحت دارند ؛ نخست نصيحت كنيم . باشد كه بپذيرند ؛ واگر نه ايشان را به حال خود گذاريم ومدارا كار كنيم واگر بر ما از در ستيز وآويز درآيند وما را در محاربت خويش بيچاره كنند ، ما نيز يكباره دل بر مدافعت ومنازعت افكنيم وخداى را بخوانيم تا بر ايشان نصرت وفيروزى بخشد . »
كوفيان گفتند : « يا أمير المؤمنين ! ما أطاعت تو را چون طاعت يزدان واجب داشتهايم وجان ومال در راه تو گذاشتهايم . به هرچه فرمان كنى بىحجتى بپذيريم وشرط متابعت بهپاى بريم . »
لاجرم أمير المؤمنين ايشان را در ذي قار فرودآورد تا خيمهها برافراختند وبا دل قوى وعزمي ثابت جاى كردند .
در خبر است كه در أيام وقوف أمير المؤمنين على در ذي قار ، عايشه به سوى حفصة دختر عمر بن الخطاب مكتوب كرد كه : « اى حفصة ! تو را خبر مىدهم كه على أبو طالب در ذي قار لشكرگاه كرد ؛ لكن گاهى كه از كثرت سپاه وعدت ما آگاه شد ، سخت خائف وترسناك گشت . اينك اشقرى را ماند كه اگر پيش شود ، عقر گردد واگر واپس رود ، نحر شود . » چون اين نامه به حفصة رسيد ، كنيزكان را بفرمود تا -