هامش
- گفت : « دروغ است . چه امر من از مردمان مستور بود وهيچكس بر حيات وممات من واقف نيست . »
متوكل به آن جماعت گفت : « آيا شما را جز اين روايت حجتي بر اين زن أقامت تواند شد ؟ »
گفتند : « حجتي ديگر نداريم . »
متوكل گفت : « از نسب عباس بيرون باشم ، اگر اين زن را در آنچه دعوى مىنمايد ، مگر به حجتي قاطع فرودآورم . »
گفتند : « فرزند رضا عليهما السّلام را بخوان . شايد در خدمت أو سواي اين حجت كه ما راست ، حجتي ديگر باشد . »
متوكل گفت ، در طلب آن حضرت برفتند ؛ چون حضور يافت ، داستان آن زن را در حضرتش به عرض رساند ، فرمود : « دروغ مىگويد . چه حضرت زينب خاتون عليها السّلام در فلان سال وفلان روز وفات كرد . »
متوكل عرض كرد : « اين جماعت نيز اين روايت كردهاند ؛ اما من سوگند بخوردهام كه اين زن را به ديگر حجت الزام نمايم . »
فرمود : « بر تو چيزى نيست ؛ چه در اينجا حجتي است كه أو را وجز أو را ملزم مىدارد . »
عرض كرد : « چيست ؟ »
فرمود : « گوشت فرزندان فاطمه عليها السّلام بر درندگان حرام است . اين زن را به درندگان فرودكن . اگر از فاطمه باشد ، زيانى نيابد . »
متوكل به آن زن گفت : « چه مىگويى ؟ »
گفت : « وى مىخواهد مرا به كشتن دهد . »
امام عليه السّلام فرمود : « در اينجا جماعتى از فرزندان حسن وحسين حاضرند . هريك را خواهى ، به اين درندگان بيفكن . »
راوي گويد : سوگند به خدا ، چهرهء انجمن از اين سخن دگرگون شد وپارهاى از دشمنان گفتند : « فرزند رضا مىخواهد بيرون از خودش ديگرى را به آزمايش درآورد . از چه روى خود اين كار نكند ؟ »
متوكل عرض كرد : « يا أبا الحسن ! از چه جهت تو خود اين كس نباشى ؟ »
فرمود : « اين امر به اختيار تو است . »
عرض كرد : « چنينكن . »
فرمود : « مىكنم . »
پس نردبانى حاضر كردند وبند از شيران درنده كه شش سر بودند ، برداشتند . آن حضرت از فراز ديوار فرودشد وبه آن مكان درآمد وبنشست . شيرها به حضرتش بشتافتند ودر خدمتش بر خاك افتادند ودستها بركشيدند وسرها بر زمين ماليدند . آن حضرت دست مبارك بر سر هريك بسود .
آنگاه أشارت فرمود تا بجمله هريك به گوشهاى برفتند وآن جانوران هريك در برابرش بايستادند . -