تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 175

مساهمون:

ص١٧٥
هامش
- چون زينب اين سخن بشنيد ، در آن حضرت به سفاهت وجسارت رفت وعرض كرد : « همان‌طور كه نسب مرا قدح وذم كردى ، من نيز با تو اين معاملت ورزم . » آن حضرت را عزت وغيرت علوية فروگرفت وبه فرمان‌گذار خراسان اين امر را حوالت كرد وسلطان خراسان را مكاني وسيع بود ودر آن‌جا بسيارى حيوانات درنده را در زنجير كرده تا مردم مفسد را به چنگ ودندان آن‌ها انتقام كشند . پس امام عليه السّلام آن زن را بگرفت ونزد سلطانش بياورد وفرمود : « اين زن بر على وفاطمه عليهما السّلام دروغ‌زن است واز ايشان نيست . چه هركس كه به حقيقت بضعه على وفاطمه سلام اللّه عليهما باشد ، گوشتش بر درندگان حرام است . أو را در بركة السباع ( 1 ) درافكنيد . اگر به صدق سخن كند ، درندگان به جانب أو نزديك نشوند واگر دروغ گويد ، پاره‌اش گردانند . » چون آن زن اين سخن را بشنيد ، به حضرت رضا عليه السّلام عرض كرد : « تو خود نزد اين درندگان شو . اگر راست‌گو باشى ، به تو نزديك نشوند ؛ وگرنه‌ات درهم بدرند . » امام عليه السّلام هيچ با وى سخن نكرد وبه‌پا شد . حكمران خراسان عرض كرد : « به كجا مىشوى ؟ » فرمود : « به سوى بركة السباع مىروم . سوگند به خداى به جانب درندگان فرود مىشوم . » پس حكمران خراسان از جا برخاست ومردمان وأعيان درگاه با وى راهسپر شدند ودر بركة السباع را برگشودند . امام عليه السّلام درون آن مكان شد . مردم از فراز ديوار آن مكان نگران شدند . چون آن حضرت در ميان درندگان درآمد ، تمامت آن جانوران خاك راه شدند ودم بر زمين ماليدند ويك‌به‌يك در خدمت آن حضرت شدند . آن حضرت دست مبارك بر صورت وسر وپشت آن‌ها بسود وآن جانوران در كمال خضوع وخشوع دم لابه وصدا برآوردند تا گاهى كه آن حضرت با تمامت آن حيوانات اين معاملت بنمود . آن‌گاه به بالا برشد ومردم نگرانش بودند . پس به سلطان خراسان فرمود : « اين زن را كه بر على وفاطمه عليهما السّلام دروغ‌زن است ، در اين‌جا بيفكن تا از بهر تو روشن شود . آن زن امتناع ورزيد وپادشاه أو را ناچار همى ساخت وفرمان كرد تا أو را مأخوذ داشتند ودر آن مكان بيفكندند . به محض اين‌كه درندگانش بديدند ، بر وى برجستند وپاره‌پاره‌اش كردند وآن زن را از آن زمان ، زينب كذّابه ناميدند وداستانش در خراسان مشهور است . ونيز در همين كتاب در زير معجزات حضرت امام علىّ النّقىّ صلوات اللّه عليه از أبو هاشم جعفري مسطور است كه در زمان سلطنت متوكل عباسى زنى پديدار گشت وادعا كرد كه وى همان زينب دختر فاطمه عليها السّلام بنت رسول خداى صلّى اللّه عليه واله است . متوكل گفت : « تو زنى جوان هستى واز زمان رسول خداى تاكنون سال‌هاى دراز برگذشته است . » گفت : « رسول خداى مرا مسح فرمود واز خداى بخواست تا به هر چهل سال مدت جوانى از نو يابم ودر اين مدت هرگز خويشتن را به اين مردم آشكار نداشته‌ام وحالا به سبب حاجت بديشان درآمدم . » چون متوكل اين سخن بشنيد ، مشايخ آل أبى طالب وفرزندان عباس وقريش را حاضر كرد وآن صورت به ايشان باز نمود . جماعتى گفتند كه حضرت زينب خاتون در فلان سال وفات كرده است . متوكل گفت : « در اين روايت چه گويى ؟ » -