هامش
- حاضر ساختند .
مختار فرمان كرد تا خولى را خوار به زندان درافكندند وعيوف كوفيه را بخواند وگفت : « حكايت چيست ؟ »
گفت : « اى أمير ! در آن روز كه سر مبارك امام حسين ( سلام اللّه عليه ) را به كوفه درآوردند ، به ضرورت از سراى بيرون شده بودم ؛ چون مراجعت كردم ، اين ملعونه خرم وشادان پاىكوب ودستافشان به من آمد ، وگفت : « تو را خبري دهم كه داغت بر جگر نهم . دانسته باش كه هماكنون سر امام تو را از بدن جدا كردند وبه حكم ابن زياد بر فراز نيزه نمودند ولشكر يزيد بن معاوية بر فرزندان أبو تراب نصرت يافتند . »
من به اندوه وگريه درآمدم . چون اين حال در من بديد ، بر من خنده همىزد وگفت : « آن سر كه بر آن مويه كنى ( 2 ) ، اينك در زير اين تخت در زير طاسى نهادهاند . »
چون اين سخن بشنيدم ، سراسيمه پيش دويدم وطاس را از زير تخت بيرون آوردم وبر سر آن سرور نظر افكندم وفرياد برآوردم . اين ملعونه همچنان به سخنان كنايت نشان بر زخم سينهام نمك افشاندى وبا كلمات نابهنجار بر دلم آشوب نشاندى . »
مختار وحضار از استماع اين حديث شرر شعار زار بگريستند ، آنگاه بفرمود تا از آن شاميه پرسيدند :
« بر چه اعتقاد دارى ؟ »
گفت : « يزيد أمير المؤمنين بود وامام حسين مذهبي آغاز كرد كه بر وى خروج نمود . »
مختار چون اين سخن بشنيد ، بر خود بلرزيد وگفت : « لا حول ولا قوة إلّا باللّه العليّ العظيم » واين آيت وافى دلالت را همى قرائت نمود : « ربّنا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هديتنا وهب لنا من لدنك رحمة إنّك أنت الوهّاب » .
آنگاه بفرمود زبان آن ملعونه شاميه را ببريدند وبند از بندش برگشادند واعضايش را به آتش بسوختند ؛ چندانكه هيچ اثرى از وى نماند وبه آن زن مؤمنهء كوفيه پانصد دينار عطا كرد وهمچنان عبد اللّه بن كامل پانصد درهمش بداد وخير غلام مختار يكصد درهم به أو عنايت نمود ونيز هريك از بزرگان بذل وبخششى با وى مرعى داشتند وآن زن شاد وخرم به سراى خود برفت .
چون آن شب بكران پيوست وخورشيد خاورى بر آسمان نيلوفرى برنشست ، مختار بر وساده امارت وتخت ايالت جاى گرفت وبه احضار خولى فرمان داد . چون خوار وزارش به حضور مختار درآوردند ، از روى خشم وعتاب بدو روى كرد وفرمود : « بازگوى به دين اسلام هستى يا در كيش كفارى ؟ »
گفت : « مسلمانم . »
گفت : « اى ملعون نابكار در ملت اسلام كجا روا باشد كه چنين فتنه وآشوب دراندازى وآسمان وزمين را نالان وگريهكنان درآورى وفرزند رسول خدا را أسير گردانى وسر مباركش را كه مايهء فروغ نه رواق است ، در آفاق بگردانى . »
خولى گفت : « مانند من بسيار بودند . »
مختار گفت : « نه تو ونه ايشان مسلمان باشيد . »
وبه روايتي كه در مقتل أبى مخنف مسطور است ، چون مختار را به آن شوم نظر افتاد ، گفت : « راست -