ابن نما ، ذوب النّضار ، / 118 - 119 - مثله المجلسي ، البحار ، 45 / 374 - 375 ؛
البحراني ، العوالم ، 17 / 695
وبعث إلى خولى بن يزيد الأصبحيّ الّذي حمل رأس الحسين إلى ابن زياد فأحاطوا بداره فاختبأ في المخرج فقالوا لامرأته أين هو ؟ فقالت في المخرج فأخرجوه فمثلوا به وحرقوه . « 1 »
سبط ابن الجوزي ، تذكرة الخواصّ ، / 285
هامش
( 1 ) - مختار با أبو عمره در طلب خولى بن يزيد اصبحى ( لعنة اللّه عليه ) فرمان داد وأبو عمره با جماعتى برفتند ، وسراى آن نابكار را از هر سوى فروگرفتند ، وآن ملعون از بيم جان در دودكش وبه روايتي در بيت الخلا پنهان شد . وأو را دو زن در سراى بود ؛ يكى كوفيه وآن ديگر شاميه . كوفيه مؤمنه ودوستدار أهل بيت رسول مختار ، وبا آن شاميه دشمن بود . پس عبد اللّه كامل از زوجه شاميهء آن ملعون شوم پرسيد :
« بازگوى خولى در كجا باشد ؟ »
گفت : « اينك يك ماه برآيد كه از سراى بيرون شده است وهيچم از وى خبر نيست واز وى اثرى نى . » از كوفيه پرسيد : « شوهرت به كجا اندر است ؟ »
آن زن را چنانكه طبري گويد ، نوار نام بود . ودختر مالك بود وبه روايتي عيوف نام داشت . در پاسخ گفت : « ندانم ، به كجاست ؟ »
لكن مكان أو را به أشارت بنمود . پس آن جماعت به آن سردابه درآمدند وآن خبيث را چون روباه حيلتباز از دودكش درآوردند وبه قولي آن پليد را در پليدگاهى بديدند كه در زير جلت خرما ( 1 ) پنهان بود واز آن جايش بيرون كشيدند وروى به خدمت مختار نهادند .
واز آن سوى مختار نيز با جمعى سوار شده به سراى أو مىآمد . چون آن ملعون را بديد ، فرمود أو را به سراى خودش بازگردانيد تا سزايش دريابد . پس مختار به سراى أو شد . سرش را از تن جدا ساختند وبدنش را در آتش بسوختند .
وبه پاره روايات ديگر چون آن خبيث را گرفتند وبربستند وخواستند بيرون كشند ، اين وقت عيوف را اطمينانى در خاطر پديد گرديد وگفت : « اى أمير ! فرمان كن تا زوجهء شاميه أو را نيز بگيرند كه هزار بار از شوهر نابكارش نابهنجارتر است . مرا با وى طرفه حكايتى است كه در حضرت مختار ببايست به عرض برسانم . »
عبد اللّه به فرمود تا هردو تن را دست وگردن بربستند . خولى گفت : « اى أمير ! بر من رحمت بياور . »
عبد اللّه گفت : « اى خبيث مطرود ! همانا سر امام حسين عليه السّلام را بر نيزه كنى ودر كوى وبرزن كوفه گردش دهى ؛ هماكنون در طلب رحم باشى ؟ »
گفت : « پنج هزار دينار در حضرتت نثار مىكنم تا به ديدهء اغماض درنگرى . »
گفت : « كشتن تو از تمامت دنيا نزد من گرامىتر است . »
پس بفرمود كه أو وزنش را با دست بسته وسر برهنه از هر كوچه وبازار بياوردند تا به خدمت مختار -