لا تدعونّي ويك أمّ البنين * تذكّريني بليوث العرين
كانت بنون لي أدعى بهم * واليوم أصبحت ولا من بنين
أربعة مثل نسور الرّبى * قد واصلوا الموت بقطع الوتين
تنازع الخرصان أشلاءهم * فكلّهم أمسى صريعا طعين
يا ليت شعري أكما أخبروا * بأنّ عبّاسا قطيع اليمين ( 3 * ) « 1 »
السّماوي ، إبصار العين ، / 31 - 32 - عنه : القمي ، نفس المهموم ، / 663 - 664 ؛ الميانجي ، العيون العبري ، / 169 ؛ المظفّر ، بطل العلقمي ، 3 / 431 - 432
وكانت شاعرة فصيحة ، وكانت تخرج كلّ يوم إلى البقيع ومعها عبيد اللّه ولد ولدها العبّاس ، فتندب أولادها الأربعة ، خصوصا العبّاس ، أشجى ندبة وأحرقها ، فيجتمع
هامش
( 1 ) - وبا سند از معاوية بن عمار از امام ششم روايت شده است كه أمّ البنين ، مادر اين چهار برادر شهيد به بقيع مىرفت ونالهء جانگداز وسوزناكترى براي پسرانش سرمىداد . مردم جمع مىشدند وگوش مىكردند ومروان هم مىآمد وگوش مىكرد ومىگريست .
من دچار رقت مىشوم از نوحهء مادرش فاطمه أمّ البنين ( رض ) كه أبو الحسن اخفش آن را در شرح كامل آورده است . هر روز به قبرستان بقيع مىرفت وپسرش عبيد اللّه را با خود مىبرد . براي أو نوحه مىخواند وأهل مدينه كه مروان هم همراه آنها بود ، براي شنيدن نوحهخوانى أو جمع مىشدند واز سوز شيون أو مىگريستند كه مىسرود :اى كه ديدستى برد عبّاس يورش همچو شير * بر گروه گوسفندانى همه زشت وقصير
در پيش از زادگان حيدر كرّار بود * شير مردانى قوى كوپال وگرد وشيرگير
اين خبر آمد كه فرزندم زِ سر آسيب ديد * چونكه دستش را بريد آن بدمنش پست شرير
اى دريغا شير بچه نور چشمم در نبرد * از عمود آهنين خصم دين شد سر بزير
گر كه تيغش بود اندر آن كف مردانه كي ؟ * مىشدش نزديك كس از شير تا روباه پيروسروده است :نپنداريد ديگر أمّ البنينم * به ياد آيد مرا شيران شيرم
به نام آن پسرها نام بودم * ندارم من ديگر گردان نبينم
چه كركسهاى تبهچار بودند * كه جان دادند از قطع وبنينم
به زير نيزههاى تيز دشمن * همه افتاده بر خاك وحزينم
نمىدانم كه برطبق حكايت * بريده دست عبّاس عزيزمكمرهاى ، ترجمه نفس المهموم ، / 154 ، 345