تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 905

مساهمون:

ص٩٠٥
هامش
إبراهيم گفت : « خدا آن‌ها را هزيمت كرد ، به پراكندگى داد ، ترس در دل‌هاشان نهاد وتو اين‌جا مىمانى ؟ حركت كنيم كه به خدا در مقابل قصر كس نيست كه دفاع كند ومقاومت چندانى نخواهد كرد . » مختار گفت : « هر كه پير ، ناتوان ويا آسيب ديده است اين‌جا بماند وهرچه بار وكالا داريد اين‌جا بگذاريد تا سوى دشمن رويم . » گويد : چنان كردند . مختار ، أبو عثمان نهدى را پيش آن‌ها نهاد ، ابراهيم‌بن اشتر را پيش فرستاد وياران خود را به همان صورت كه در شوره‌زار بودند بياراست . گويد : عبداللَّه‌بن مطيع ، عمرو بن حجاج را با دو هزار كس فرستاد كه از كوچهء ثوريان سوى آن‌ها آمد . مختار كس پيش إبراهيم فرستاد كه أو را دور بزن وبا وى مقابل مشو . إبراهيم اورا دور زد . مختار ، يزيد بن انس را خواست وگفت : « سوى عمرو بن حجاج رو . » يزيد سوى أو رفت ومختار از دنبال إبراهيم روان شد . همگى برفتند تا مختار به محل نمازگاه خالد بن عبداللَّه رسيد ، توقف كرد وبه إبراهيم گفت كه راه خويش را دنبال كند واز جانب بازار وارد كوفه شود . إبراهيم از راه كوچهء ابن‌محرز آهنگ بازار كرد . گويد : شمربن ذىالجوشن با دوهزار كس بيامد ومختار ، سعيد بن منقذ همداني را سوى أو فرستاد كه با وى نبرد كرد . كس سوى إبراهيم فرستاد كه اورا دور بزن وبه راه خويش برو وأو برفت تا به كوچه شبث رسيد . نوفل‌بن‌مساحق با حدود دوهزار كس - يا گفت پنج‌هزار كس ودرست چنين است - آن‌جا بود . ابن‌مطيع به سويد بن عبد الرحمان گفته بود ندا دهد كه سوى ابن‌مساحق رويد . گويد : ابن‌مطيع ، شبث‌بن ربعي را در قصر نهاد ، خود أو برون شد ودر بازار جاى گرفت . حصيرةبن‌عبداللَّه گويد : وقتي ابن‌اشتر با يارانش بيامدند اورا مىديدم ، وقتي به حريفان نزديك شد به ياران خويش گفت : « پياده شويد » وچون پياده شدند گفت : « اسبان خويش را به هم نزديك كنيد ، با شمشيرهاى كشيده سوى آن‌ها رويد واز اين بيم مكنيد كه گويند شبث بن ربعي ، خاندان عتيبة بن‌نهاس ، خاندان أشعث ، خاندان فلان ، خاندان يزيد بن حارث وخاندان‌هاى ديگرى سوى شما آمده‌اند . » سپس گفت : « به خدا اگر اينان ضربت شمشير را بچشند ، از ابن‌مطيع بگريزند ، چنان كه بزغاله از گرگ مىگريزد . » حصيره گويد : أو ويارانش را مىديدم كه اسبانشان را به هم نزديك كردند ، اشتر پايين قباى خويش را گرفت ، بالا برد ، زير كمربند سرخ خويش نهاد كه از كنارهء حله‌ها درست شده بود ، آن را روى قبا محكم كرد ، قبا را روى زره پوشيده بود وآن‌گاه به ياران خويش گفت : « عمه وداييم به فدايتان به آن‌ها حمله بريد . » گويد : به خدا مهلتشان نداد وهزيمتشان كرد كه بر دهانهء كوچه به دنبال هم افتادند وازدحام كردند . ابن‌اشتر به ابن‌مساحق رسيد ، لگام مركبش را بگرفت وشمشير را به طرف أو بلند كرد .