هامش
شب ( امشب وفردا شب ) بر تو قيام وخروج خواهد كرد ، من هم فرزند خود را ( با عده ) به محل كناسه فرستادم . اگر تو هر يكى از بزرگان كوفه را با عده به يكى از جهات بفرستى ، مختار حساب كار خود را مىكند ومىترسد . » ابنمطيع ( أمير ) عبد الرحمان بنسعيد بنقيس همداني را سوى جبانهء سبيع ( محل ) فرستاد ( با عده ) وبه أو گفت : « تو قوم خود را مراقبت كن كه در آنجا حادثه رخ ندهد . » كعببنابىكعب خثعمى را هم سوى جبانهء بشر فرستاد . زحربن قيس جعفى را به جبانهء كنده ، عبد الرحمان بن مخنف را به جبانهء صائدين ، شمربن ذىالجوشن را به جبانهء سالم ويزيد بن رويم را به جبانهء مراد فرستاد . به هر يكى از آنها هم دستور داد كه برحذر باشند - از طرف آنها دشمن رخنه پيدا نكند .
شبثبن ربعي را هم به محل سنجه فرستاد وگفت : « اگر صداى قوم ( دشمن ) را بشنوى ، عده براي جنگ آنها بفرست . » روز دوشنبه هم در أماكن خود كه جبانهها باشد قرار گرفتند . شب سهشنبه هم إبراهيم به قصد ديدن مختار ( به عادت هر شب ) خارج شد . شنيده بود كه محلات جبانة همه پر از مرد وسلاح شده واياسبن مضارب ( با پليس ) أطراف بازار وكاخ را محافظت مىكرد . إبراهيم با خود صد زرهپوش برد ولى روى زرهها قبا پوشيده بودند ( كه معلوم نشود ) . اتباع أو گفتند : « بهتر اين است از بيراهه برويم . »
گفت : « به خدا قسم من از ميان بازار وكنار كاخ آشكار خواهم رفت ، در دل آنها رعب وبيم خواهم افكند وبه آنها ثابت خواهم كرد كه در نظرم خوار وناتوان هستند . » أو از طرف در فيل ( دروازهء مسجد تاكنون هم به همين نام مانده ) رفت .
اياسبن مضارب پليس مسلح آنها را ديد وپرسيد : « شما كه هستيد ؟ »
إبراهيم گفت : « من ابراهيمبن اشتر هستم . »
اياس گفت : « اين عده براي چه همراه تو آمده وچه مقصودى دارى ؟ من تورا رها نخواهم كرد مگر اين كه نزد أمير بروى . »
إبراهيم گفت : « راه ما را آزاد بگذار . »
گفت : « نخواهم كرد . » با اياسبن مضارب مردى از همدان ابوقطن نام داشت ، همراه بود . اورا گرامى داشت وأو هم با ابراهيمبن اشتر دوست بود .
فرزند اشتر به أو گفت : « اى اباقطن ! پيش بيا . » أو نزديك شد وتصور كرد كه إبراهيم نزد اياس از أو شفاعت خواهد خواست . چون نزديك شد إبراهيم نيزهء اورا گرفت وهمان نيزه را به گردن اياس فرو برد كه اندكى از آن از زره نمايان بود . اورا بر زمين انداخت وبه يكى از اتباع خود فرمود كه سرش را ببرد وبريد . اتباع اياس پراكنده شدند ونزد ابنمطيع برگشتند . أو هم فرزند اياس را به جاى پدر منصوب كرد كه فرماندهء پليس ونگهبانان شد كه راشد نام داشت . به جاى راشد هم كه در كناسه بود ، سويد بن عبد الرحمان منقرى ابوقعقاع را فرستاد .
خليلي ، ترجمهء كامل ، 6 / 65 ، 66 - 73