هامش
رويهء على ) رفتار ديگرى نمىپسنديم ونمىخواهيم . »
زيد بن انس گفت : « سائب راست مىگويد ودر حقيقتگويى صادق است . »
ابنمطيع گفت : « ما هر رويه كه شما مىپسنديد دربارهء شما به كار خواهيم بست . »
اياس بن مضارب ( رئيس پليس ) نزد ابن مطيع ( والى ) رفت وگفت : « سائب بن مالك يكى از بزرگان رؤسا واتباع مختار است . تو بفرست مختار را احضار كن وچون أو حاضر شود ، اورا به زندان بسپار تا كار مردم به سامان برسد ومردم معتدل ومستقيم شوند ، زيرا كار أو بالا گرفته وبيم آن مىرود كه قيام كند وبشورد . » ابنمطيع هم زائده بن قدامه وحسين بن عبداللَّه برسمى را كه از قبيلهء همدان بود ، نزد مختار روانه كرد .
آنها گفتند : « أمير تورا احضار كرده ، أطاعت كن . » مختار هم حاضر شد كه برود . زائده ونمايندهء أمير اين آية را خواند : « وإذ يمكر بك الّذين كفروا ليثبتوك أو يقتلوك أو يخرجوك » : « كفار نسبت به تو حيله ومكر مىكنند كه تورا دچار كنند ، بكشند ويا بيرون كنند » .
مختار فوراً رخت خود را كند وگفت : « يك روپوش ( قطيفه ) بر من بيندازيد كه من دچار تب ولرز شدهام وبه أمير بگوييد كه چنين حالي براي أو رخ داده . » آنها نزد ابنمطيع برگشتند ووضع وحال اورا گفتند . أو از تعقيب مختار صرفنظر كرد . مختار هم به اتباع وياران خود اطلاع داد وآنها را در پيرامون خانهء خود جمع وآماده كرد كه در خانههاى مجاور أقامت ومستعد دفاع شدند . أو خواست در آن وقت قيام كند آن هم در ماه محرم ، ولى ناگاه مردى از مردم شبام رسيد . أو مرد بزرگوار وشريف از قبيلهء همدان وطايفهء شبام كه نام أو عبد الرحمن بن شريح جشمى بود .
أو سعيد بن منقذ ثوري ، سعربن ابىسعر حنفي ، اسودبن جراد كندى وقدامهبن مالك جشمى را ديد وبه آنها گفت : « مختار قصد دارد كه قيام وما را به جنگ وأدار كند وما نمىدانيم كه آيا أو از طرف محمد حنفيه آمده ( يا ادعا مىكند ودروغ مىگويد ؟ ) هان برخيزيد كه نزد ابنحنفيه ( در حجاز ) برويم ، از أو بپرسيم وخبر مختار را هم بدهيم كه اگر أو به ما اجازه داد ما از مختار متابعت خواهيم كرد واگر ما را نهى ومنع كرد كه ما خوددارى مىكنيم . به خدا هيچ چيز در دنيا براي ما از سلامت دين ما گرامىتر نخواهد بود . »
آنعده ابنحنفيه را قصد كردند وبه أو رسيدند . أو أحوال وأوضاع مردم را از آنها پرسيد . آنها همهچيز را شرح دادند ، خبر قيام مختار ودعوت اورا به أو دادند واز أو اجازهء متابعت وأطاعت اورا خواستند .
چون سخن خود را خاتمه دادند ( محمدبنحنفيه ) پس از حمد وثناى خداوند وشرح فضايل خاندان نبوت ، ذكر مصيبت وقتل حسين ، به آنها گفت : « اما آنچه يادآورى گرديد از خونخواهى ما ، به خدا قسم من آرزو دارم كه خداوند انتقام ما را از دشمنان ما بگيرد ومنتقم وخونخواه هر كه مىخواهد باشد . »
آنها گفتند : « اگر أو ( محمدبنحنفيه ) اكراه داشت ، حتماً مىگفت : مكنيد . » آنها مراجعتكردند ، درحالى