هامش
كه گروهى از شيعيان منتظر قدوم آنها بودند كه با چه نظري مراجعت خواهند كرد . به مختار هم خبر سفر آنها را داده بودند وبراي مختار رفتن آنها بسى ناگوار بود ، أو مىترسيد اگر بازگردند شيعيان را نااميد كنند واز متابعت وى بازدارند . چون به كوفه رسيدند پيش از اين كه به خانههاى خود بروند بر مختار وارد شدند . أو پرسيد : « از پشتسر چه خبر داريد ؟ شما دچار فتنه شده بوديد وسوظن وشك وريب داشتيد . »
آنها گفتند : « به ما امر شده كه متابعت وتورا يارى كنيم . »
گفت : « اللَّه أكبر ، برويد شيعيان را جمع كنيد . »
آنها هر كه نزديك بود از شيعيان گرد آوردند . مختار به شيعيان كه تجمع كرده بودند ، گفت : « جماعتى از مردم خواستند بر حقيقت دعوت من آگاه شوند ، نزد امام مهدى ( محمد ابن حنفيه ) رفتند واز أو پرسيدند . أو هم به آنها گفت كه من وزير ، يار ، نماينده ورسول أو هستم وبه شما امر داد كه به متابعت ونصرت من كمر بنديد ، هرچه من دعوت كنم أطاعت كنيد ، با روادارندگان حرام جنگ وبه خونخواهى اهلبيت پيغمبر كه خداوند آنها را برگزيده قيام كنيد . »
عبدالرحمانبن شريح برخاست وبه آنها خبر مسافرت خود را داد وگفت : « ابنحنفيه به ما امر كرد كه أو ( مختار ) را يارى كنيم ونيز گفت : هر كه حاضر است به هر كه غايب باشد ، خبر بدهد وابلاغ كند ( دستور وفرمان محمدبنحنفيه را ) . برخيزيد وآماده شويد . » جماعت ديگرى از ياران أو برخاستند ومانند گفتهء اورا گفتند . شيعيان تجمع كرده وهر جا كه بودند أطاعت نمودند . از بزرگان آنها شعبى وپدرش شراحيل بودند .
چون آمادهء قيام وجنگ شد ، بعضي از ياران أو گفتند : « اشراف وأعيان أهل كوفه بر جنگ ما ومتابعت ابنمطيع اجماع واتفاق دارند ، اگر ابراهيمبن اشتر ( مالك ) دعوت ما را أجابت كند ، ما به ايجاد يك قوهء ضد دشمن اميدوار خواهيم شد ؛ زيرا أو جوانمرد ، رئيس ، فرزند مرد شريف وداراى عشيرهء گرامى وعدهء فزون مىباشد . »
مختار به آنها گفت : « اورا دعوت كنيد . » آنها هم به اتفاق شعبى نزد أو رفتند وبه أو خبر تصميم خود را دادند واز أو يارى وهمكارى خواستند . تولى پدرش را نسبت به على يادآورى كردند كه أو ( مالك اشتر ) هواخواه ودوستدار على وخاندان أو بود .
إبراهيم گفت : « من دعوت شما را نسبت به خونخواهى حسين وخانوادهء أو أجابت مىكنم ، به شرط اين كه كار خود را به من بسپاريد ( مرا أمير كنيد ) . »
گفتند : « تو شايستهء اين كار هستى ، ولى راه وچاره نداريم ؛ زيرا مختار از طرف مهدى ( محمد بن حنفيه ) آمده وبه ما امر شده كه اورا أطاعت ومتابعت كنيم . » إبراهيم سكوت اختيار كرد وبه آنها پاسخ نداد . به مختار خبر گفتگوى خود را دادند . سه روز صبر كرد وبعد با عدهء بيشتر از ده تن كه شعبى وپدرش از آنها بودند ، نزد إبراهيم رفتند . بر أو وارد شدند وأو براي آنها بالش ووساده آماده كرد . مختار با خود إبراهيم