هامش
- ستمى رسيد وبراي عرض تظلم به سوى يزيد راه سپرد . يك سال به درگاه يزيد روز نهاد وبه أو دست نيافت . ناچار عزيمت بر مراجعت نهاد . مىگويد : چون آهنگ مراجعت نمودم ، خيمه خويش را در بعضي بيابانهاى شام برپا كردم . ناگاه كلبى را با طوق زرين نگران شدم كه به درون خيمه اندر شد ودر همان حال مردى را بر دابه شتابان ديدم . چون با من باز خورد ، گفت : « آيا احساس اين را نموده باشى ؟ »
گفتم : « آرى ، درون خيام است . »
پس به خيمه اندر شد وسگ را بگرفت . پس از آن با من گفت : « آيا آب دارى ؟ »
من ظرفى پرآب به أو حاضر ساختم وآن شخص سگ را آب بداد وآن ظرف را هفت مرتبه غسل داد وخود نيز آب بياشاميد . از آن پس با من گفت : « در اينجا چه مىكنى ؟ »
گفتم : « اين فاجر عبيداللَّه بن زياد با من ظلم نموده بود ومن براي دادخواهى به سوى اين فاسق يزيد روىآوردم . ويك سال بر باب أو أقامت كردم وبه أو دست نيافتم . اينك با اين حالت مراجعت همى كنم . »
با من گفت : « آيا هيچ روا مىدارى در سفارش تو مكتوبى به ابن زياد كنم ؟ چه أو با من دوست وصديق است . »
پس مكتوبى از بهر من بنگاشت ومن راه برگرفتم ونزد ابن زياد شدم ، وآن مكتوب را بدو دادم . ابن زياد آن مكتوب قرائت همى نمود . گاهى تبسم مىكرد وگاهى چهره درهم مىكشيد . آنگاه با من گفت : « هيچ مىدانى اين كتاب را كدام كس از بهر تو نگاشت ؟ همانا كاتب اين كتاب أمير المؤمنين يزيد بن معاوية است ودانسته باش كه يزيد مرا آگاهى داده است كه تو أو ومرا سب وشتم نمودى . وهم با من فرمان كرده است كه ظلم وستمى را كه بر تو فرود گرديده [ است ] چاره كنم ومن چنان كردم . »
بالجملة ، اندوه يزيد براي اين بود كه مبادا در قضيهء شهادت امام حسين عليه السلام ومصيبات أهل بيت سلام اللَّه عليهم يك باره قلوب مردم شام ديگرگون وتخت وتاج اقبالش سرنگون گردد ؛ بلكه به علاوة أو وكسانش دستخوش شمشير آبدار وتير شرربار گردند . از اين بود كه گاهى پارهاى حركات كه بر افسوس وپشيمانى أو دلالت داشت ، اظهار مىكرد وچون حالت مردم را نه به آن درجه آشفته ومتغير مىديد ، ديگر باره بغض وكين ديرين نمودار مىساخت تا آن چند كه اشعار كفرآميز بر زبان مىراند ، گاهى فرزندان حيدر كرار مىكشت ؛ وگاهىخيرُ البريَّة بعد أحمد حيدرٌ * والنّاس أرضٌ والوصيُّ سماءٌ 2مىگفت ؛ وگاهى از خوف كردگار جليل سقيم وعليل مىگشت ؛ گاهى منكر وحى وتنزيل مىگرديد . اين جمله را همه نظر به اقتضاى وقت وزمان به پايان مىبرد . اگر اين اندوه به حقيقت بود ، پس از چه روى أهل بيت عصمت وطهارت را به آن خفت وذلت از كوفه تا به دمشق درآورد وآن مجالس در منازل ومساجد با ايشان بگذرانيد ودر پاسخ عبداللَّه بن عمر آن مكتوب نمود ، كه در متون تواريخ وسير مسطور است هيچ ندانم آيت ندامت وپشيمانى أو را آثار وعلامت چيست ؟
آيا حركت دادن أهل بيت پيغمبر وعلي بن الحسين را با آن حالت وهيأت از كوفه به شام است ؟
يا درآوردن ذرارى سيد الأنام را به آن وضع وذلت به شهر دمشق است ؟ يا آوردن ايشان وسرهاى -