هامش
- شاشه كردند . بنابر تصديق حديث رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم واميران لشكر راضى نشدند مگر آنكه بيعت كنند با يزيد به اين طريق كه مالك أو باشد ؛ اگر خواهد بفروشد واگر خواهد آزاد كند وبعضي از أهل مدينه كه گفتند : « ما بيعت مىكنيم به كتاب اللَّه وسنت رسول اللَّه ! » ايشان را گردن زدند . جميع اين قبائح در واقعهء حره سابقه به وقوع انجاميد . باز همان لشكر متوجه ومشرف مكة شد به قتال عبداللَّه بن زبير ومنجنيق انداختند به كعبه وسوختند . پس نظر كن كه قباحت از اين بزرگتر چه چيز است كه در زمان أو واقع شد واز أو صادر شد واين مصداق حديث سابق است ؛ يعنى لا يزال أمر أمّتي قائماً بالقسط حتّى يثلمه رجل من بني اميّة يقال له يزيد اما بدانكه مردم در باب يزيد سه فرقهاند : أول ، أو را دوست مىدارند وفرقهء دوم ، أو را سب ولعن كنند وفرقه سوم ، ميانه دارند ودر اين باب نه أو را دوست دارند ونه أو را لعن مىكنند ؛ بلكه أو را از قبيل ساير ملوك وخلفاى غير خلفاى راشدين مىدانند واين فرقه مصاباند ومذهب ايشان لايق است به حال آن كساني كه عارضه به سيرت سلف وعالم به شريعت مطهره جعلنا اللَّه من أخيار أهلها آمين .
تا اينجا ، كلام ابن صلاح لفظاً باللفظ تمام شد وكلام أو نص است در آنچه ذكر وايراد كرديم در أنوار كه يكى از كتب أئمة متأخرين از كتب شافعيه آورده كه أهل بغى فاسق وكافر نيستند ؛ ليكن جايز نيست لعن يزيد وتكفير أو ؛ زيرا أو از جملهء مؤمنان است وامر أو مفوض مشيت خداى تعالى است اگر مىخواهد أو را عذاب كند واگر مىخواهد عفو كند واين سخن از غزالى ومتولى وغير ايشان مروى است .
ايضاً بدان كه در اين كتاب بيان حقي كرديم كه واجب است آن را اعتقاد مثل جلالت وفضيلت أصحاب وبرائت وپاكى ايشان از جميع عيوب ونقص به خلافت وآنچه واعظان جاهلان مىكنند كه اخبار كاذبه وموضوعه روايت مىكنند وبيان محاملات وتأويلات وبيان حقي كه اعتقاد به آن واجب است نمىكنند . از اين جهت عوام الناس در مهلكه بغض وتنقيص أصحاب رضى اللَّه عنهم مىافتند . بدان كه انقطاع عمر بن عبد العزيز از يزيد به واسطه بد فعل أو بود ودعاى پدرش در حق أو مستجاب گشت ؛ زيرا در وقتي كه معاوية يزيد را وليعهد خود ساخت ، خطبه خواند وگفت : « بار خدايا ! اگر من يزيد را ولى خود ساختم ، به واسطهء فضلى [ است ] كه مشاهده كردهام از وى . پس أو را برسان به اميدى كه من از وى دارم وأعانت وى كن واگر محبتي كه پدر با پسر مىدارد مرا بر اين داشت كه أو را وليعهد خود سازم ودر حقيقت اهليت اين امر يزيد ندارد ، پس روح أو را قبض كن قبل از آنكه اميد أو حاصل شود . »
آخر چنان شد كه پدرش دعا كرده بود كه در سنه ستين به حكومت نشست ودر سنه اربع وستين بمرد ؛ وليكن از وى ، ولدى كه اسم أو معاوية بود ، بماند وأو جوانى صالح ، متقى ، منصف ومحب أهل بيت بود . أو را يزيد پليد وليعهد خود ساخت . أو هميشه مريض بود وملاقاة مردم نمىنمود ونه نماز ميخواند با ايشان ؛ يعنى امامت مردم نكرد ودر هيچ امر از أمور ملكي دخل ننمود تا وقتي كه مرد ؛ رحمه اللَّه تعالى .
مدت خلافت أو چهل روز بود . بعضي گفتهاند كه دو ماه وبعضى گفتهاند سه ماه . عمر أو بيستويكسال بود . بعضي بيست نيز گفتهاند . از جمله صلاح ظاهر أو آن بود كه چون والى امر خلافت شد ، بر منبر برآمد وگفت :
« امر خلافت ، عهدي است از جانب خدا ورسول أو . به اختيار احدى نيست . مگر خداى تعالى هركه -