تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 508

مساهمون:

ص٥٠٨
التّكّة من السّراويل ، فسمعت زلزلة ، فخفت ، وتركته ، فألقى اللَّه عليَّ النّوم . فنمت بين القتلى ، فرأيت كأنّ محمّداً صلى الله عليه وآله أقبل « 1 » ومعه عليّ وفاطمة ، فأخذوا رأس الحسين ، فقبّلته فاطمة ، ثمّ قالت : يا ولدي ! قتلوك قتلهم اللَّه ، مَن فعل هذا بك ؟ فكان يقول : قتلني شمر ، وقطع يداي « 2 » هذا النّائم - وأشار إليَّ - فقالت فاطمة لي : قطع اللَّه يديك ورجليك ، وأعمى بصرك ، وأدخلك النّار . فانتبهت وأنا لا أبصر شيئاً ، وسقطت منِّي يداي ورجلاي ، ولم يبق من دعائها إلّاالنّار . « 3 » المجلسي ، البحار ، 45 / 311 - 312 / عنه : البحراني ، العوالم ، 17 / 628 - 629 ؛ البهبهاني ، الدّمعة السّاكبة ، 5 / 184
هامش
( 1 ) - [ الدّمعة السّاكبة : « قد أقبل » ] . ( 2 ) - [ الدّمعة السّاكبة : « يدي » ] . ( 3 ) - ايضاً از سعد بن مسيب روايت كرده است كه چون حضرت امام حسين عليه السلام شهيد شد ، در سال ديگر من متوجه حج شدم كه به خدمت حضرت امام زين العابدين عليه السلام مشرف شوم ، پس روزى بر در كعبه طواف مىكردم ناگاه مردى را ديدم كه دست‌هاى أو بريده بود وروى أو مانند شب تار سياه وتيره بود ، به پردهء كعبه چسبيده بود ومىگفت : « خداوندا ! به حق اين خانه كه گناه مرا بيامرز ، ومىدانم كه نخواهى آمرزيد . » من گفتم : « واي بر تو ، چه گناه كرده‌اى كه چنين نااميد از رحمت خدا گرديده‌اى ؟ » گفت : « من جمّال امام حسين عليه السلام بودم در هنگامى كه متوجه كربلا گرديد ، چون آن حضرت را شهيد كردند ، پنهان شدم كه بعضي از جامه‌هاى آن حضرت را بربايم ، ودر كار برهنه كردن حضرت بودم . در شب ناگاه شنيدم كه خروش عظيم از آن صحرا بلند شد ، وصداى گريه ونوحه بسيار شنيدم وكسى را نمىديدم . ودر ميان آنها صدائى مىشنيدم كه مىگفت : « اى فرزند شهيد من ، واى حسين غريب من ، تو را كشتند وحق تو را نشناختند وآب را از تو منع كردند . » از استماع اين‌اصوات موحشه ، مدهوش گرديدم وخود را در ميان كشتگان افكندم ، ودر آن حال مشاهده كردم سه مرد ويك زن را كه ايستاده‌اند وبر دور ايشان ملائكهء بسيار احاطه كرده‌اند ، يكى از ايشان مىگويد : « اى فرزند بزرگوار واى حسين مقتول به سيف أشرار ، فداى تو باد جد وپدر ومادر وبرادر تو . » ناگاه ديدم كه حضرت امام حسين عليه السلام نشست وگفت : « لبيك يا جداه ! ويا رسول اللَّه ! ويا أبتاه ! ويا أمير المؤمنين ! ويا أماه يا فاطمة الزهرا ! ويا أخاه اى برادر مقتول به زهر جانگداز ! بر شما باد از من سلام . » پس فرمود : « يا جداه كشتند مردان ما را ، يا جداه أسير كردند زنان ما را ، يا جداه غارت كردند أموال ما را ، يا جداه ! كشتند أطفال ما را . » ناگاه ديدم كه همه خروش برآوردند وگريستند ، حضرت فاطمهء زهرا عليها السلام از همه بيشتر مىگريست . -