قال : فضحك يزيد ( لعنه اللّه ) من كلامها ( 7 * ) . « 1 »
هامش
( 1 ) - شيخ ابن نما روايت كرده است ، شبى سكينه دختر امام حسين در خواب ديد كه پنج ناقة از نور پيدا شد وبر هر ناقة ، مرد پير منورى سوار بود . ملائكهء بسيار از همه جانب ايشان را احاطه كرده بودند وبا ايشان ، كنيز خوشرويى همراه بود . چون آن ناقهها از من گذشتند ، آن كنيز به نزديك من آمد وگفت :
« اى سكينه ! جد تو رسول خدا تو را سلام مىرساند . »
گفتم : « بر رسول خدا باد سلام . تو كيستى ؟ »
گفت : « من از حوريان بهشتم . »
پرسيدم : « آن پيران كه بر شتران سوار بودند ، چه جماعت بودند ؟ »
گفت : « اوّل ، آدم صفى بود ودوم ، إبراهيم خليل بود . سوم ، موسى كليم اللّه بود وچهارم ، عيسى روح اللّه بود . »
گفتم : « آن مرد پير كه دست بر ريش خود گرفته بود واز ضعف مىافتاد وبرمىخاست كه بود ؟ »
گفت : « جد تو رسول خدا بود . »
چون نام جد خود را شنيدم ، دويدم كه خود را به آن حضرت برسانم وشكايت أمت را به أو بكنم .
ناگاه ديدم كه پنج هودج از نور پيدا شد ودر ميان هر هودج زن ماهرويى نشسته بود . از حورى پرسيدم :
« اين زنان كيستند ؟ »
گفت : « اوّل ، حوا مادر آدميان است . دوم ، آسيه زن فرعون است . سوم ، مريم دختر عمران است .
چهارم ، خديجة دختر خويلد است . »
گفتم : « آن پنجم كيست كه از اندوه دست بر سر گذاشته است وگاه مىافتد وگاه برمىخيزد ؟ »
گفت : « جدهء تو فاطمهء زهرا است . »
چون نام جدهء خود را شنيدم ، دويدم وخود را به هودج أو رساندم وگريستم وفرياد برآوردم : « اى مادر ! ظالمان اين أمت ، انكار حق ما كردند وجمعيت ما را پراكنده كردند وحريم ما را مباح گرداندند . اى مادر ! حسين ، پدر مرا كشتند ومرا يتيم كردند . »
حضرت فاطمه عليها السّلام گفت : « اى سكينه ! بس است . دل مرا پاره پاره كردى وجگر مرا مجروح گردانيدى . اين پيراهن حسين است . برداشتهام كه نزد حق تعالى طلب خون أو از كشندگان أو بكنم . »
أيضا ، ديگران از سكينه روايت كردهاند كه روزى سكينه به يزيد گفت : « ديشب خوابى ديدهام كه اگر رخصت مىدهى ، براي تو نقل كنم . »
گفت : « بگو . »
گفت : « ديشب چون از نمازها فارغ شدم ، بر حال كثير الاختلال خود وساير أهل بيت گريه بسيار كردم .
چون به خواب رفتم ، ديدم كه درهاى آسمان گشوده ونوري در ميان آسمان ساطع شد وحوريان بسيار از بهشت به زير آمدند . ناگاه باغي ديدم در نهايت سبزى وخرمى وبه أنواع انهار ورياحين آراسته ، ودر ميان باغ قصرى مشاهده كردم در نهايت رفعت وزينت . ناگاه پنج مرد پير نوراني ديدم كه داخل قصر شدند . از يكى از حوريان پرسيدم 1 : « اينجا كجاست ؟ »
گفت ( 1 ) : « اين قصر پدر تو امام حسين است . » -