هامش
- يزيد گفت : « جد تو است . »
فرمود : « پس ، از چه روى أهل بيت أو را بكشتى وپدر مرا بكشتى ؟ ومرا در اين خردسالى يتيم ساختى ؟ »
پس يزيد جواب آن حضرت را باز نداد وبه سراى خويش باز رفت وگفت : « مرا به نماز حاجت نباشد . »
اين وقت منهال به سوى آن حضرت برخاست وعرض كرد : « كيف أصبحت يا ابن بنت رسول اللّه صلى اللّه عليه واله وسلم ؛ اى فرزند رسول خداى ! چگونه بامداد فرمودى ؟ »
امام زين العابدين سلام اللّه عليه فرمود : « كيف حال من أصبح وقد قتل أبوه ، وقلّ ناصره ، وينظر إلى حرم من حوله أسارى قد فقدوا السّتر والغطاء ، وقد أعدموا الكافل والحمى ، فما تراني إلّا أسيرا ذليلا ، قد عدمت النّاصر والكفيل ، قد كسيت أنا وأهل بيتي ثياب الأسى ، وقد حرمت علينا جديد العرى ، فإن تسأل فها أنا كما ترى قد شتمت فينا الأعداء ، ونترقّب الموت صباحا ومساء . ثمّ قال : قد أصبحت العرب تفتخر على العجم لأنّ محمّدا صلّى اللّه عليه واله وسلّم منهم ، ونحن أهل بيته ، أصبحنا مقتولين مظلومين ، قد حلّت بنا الرّزايا نساق سبايا ، ونجلب هدايا كأنّ حسبنا من أسقط الحسب ، ونسبنا من أرذل النّسب كأن لم نكن على هام المجد رقينا ، وعلى بساط جليل الملك ليزيد لعنه اللّه وجنوده ، وأصبحت بنوا المصطفى صلّى اللّه عليه واله وسلّم من أدنى عبده » .
فرمود : « چگونه خواهد بود حال آنكس كه بامداد نمايد گاهى كه پدرش شهيد وخودش بىناصر ومعين وحرمش أسير وبىپوشش وحجاب وكافل وحامى است ؟ دشمنان بر وى شماتت كنند ودر بامداد وشامگاه مترصد پيك اجل باشيم . »
آنگاه فرمود : « عرب بر عجم مفاخرت جست كه محمّد از ما مىباشد وقريش بامداد نمود گاهىكه بر تمامت مردم افتخار مىجست كه محمّد صلّى اللّه عليه واله وسلّم از ايشان است . ما كه أهل أو هستيم ، بامداد نموديم كه مقتول ومظلوم شديم . رزايا ومصيبات بر ما چنگ درانداخت وما را أسير ساختند وشهربهشهر بتاختند . گويى در حسب ونسب از تمامت مردمان فرودتريم وهرگز بر مدارج ومجد وجلالت ارتقا نجستهايم وبر بساط عزت قدم نگذاشتهايم وملك مملكت بامداد نمود هنگامى در چنگ يزيد وجنود عنودش درافتاده وفرزندان مصطفى چاشتگاه نمود گاهى كه در نزد ايشان چون بندگان مىنمودند . »
چون مردمان اين كلمات بشنيدند واز هرسوى وكنار شدند وزار بگريستند وناله ونهيب برآوردند واز آنگونه كلمات وآن حالات سخت به اندوه يزيد شدند ، بسى بيمناك شد تا فتنه انگيزش نيابد . چه ، مىديد كه تمامت مردمان گوش وهوش بدو سپردهاند ودل وروان در حضرتش گروگان ساختهاند وتخم محبت ومودتش را در مزرع قلوب بيفشاندهاند . پس با آنكس كه آن حضرت را برفراز منبر صعود داد گفت : « همانا مىخواستى ملك وپادشاهى مرا زايل گردانى ؟ »
مؤذن گفت : « سوگند به خداوند هرگز نمىدانستم اين غلام به مانند اين كلام متكلم شود . »
يزيد گفت : « مگر ندانسته بودى كه وى از أهل بيت نبوت ومعدن رسالت است ؟ »
مؤذن گفت : « پس از چه روى پدرش را بكشتى وأو را در خردسالى يتيم ساختى ؟ » -