هامش
فرمود : « ويحك ! چگونه در ميان شما به شام آوردم ؟ يعنى : از اين حال از من پرسش مىكنى ؟ همانا در ميان شما شامگاه آورديم به هيأت وحالت بني إسرائيل در ميان أصحاب فرعون ، كه پسران بني إسرائيل را مىكشتند وزنهاى ايشان را زنده مىگذاشتند . همانا مردم عرب روزگار سپردند وبه شامگاه رسانيدند ؛ درحالىكه بر عجم افتخار مىجستند به علت اينكه محمّد رسول خداى از عرب است وقريش بر تمامت طبقات عرب افتخار مىجستند كه محمّد صلّى اللّه عليه واله وسلّم از قريش است ، لكن أهل بيت محمّد شامگاه نمودند گاهى كه مقهور ومخذول بودند . پس به حضرت خداى شكايت مىبريم از كثرت دشمنان خودمان وپراكندگى أصحاب وياران وجمعيت خودمان واز ظلم وستم وغلبهء دشمنان ما بر ما . »
معلوم باد كه سيد در لهوف از خطب واحتجاجات مفصله آن حضرت چيزى به نگارش درنياورده است ؛ مگر اينكه مىگويد : يزيد خطيب را بخواند وبه أو فرمان كرد تا بر منبر صعود نمايد وحسين وپدرش را ناسزا گويد وآن خطيب بر منبر شد ودر ذم أمير المؤمنين عليه السّلام وجناب سيّد الشهدا ومدح معاوية ويزيد آن چند كه توانايى داشت ، مبالغت ورزيد . پس علي بن الحسين صلوات اللّه عليهما بر آن خطيب بانگ زد وفرمود : « ويلك أيّها المخاطب ! اشتريت مرضاة الخالق بسخط المخلوق فتبوّء مقعدك من النّار ؛ واي بر تو اى خطيب ! همانا رضاى خالق را در بهاى سخط 6 مخلوق بدادى ونشيمنگاه خويش را از آتش دوزخ انباشتى . »
ديگر ، صاحب مناقب وديگران نوشتهاند كه يزيد فرمان كرد تا منبرى برنهادند وخطيبى حاضر ساختند تا مردمان را به مساوى 7 حسين وأمير المؤمنين صلوات اللّه عليهما خبر گويد . پس خطيب برفراز منبر شد وخداى را سپاس وستايش بگذاشت واز سخن ناصواب دربارهء حضرت بو تراب 8 وپسر بو تراب فرو نگذاشت ودر مدح وتمجيد معاوية ويزيد جاى مزيد نماند . علي بن الحسين صلوات اللّه عليهما بر آن خطيب بانگ زد وآن كلمات مذكوره به عينها باز راند ؛ به يزيد پليد فرمود : « يا يزيد ! ائذن لي حتّى أصعد هذه الأعواد ، فأتكلّم بكلمات اللّه فيها رضى ولهؤلاء الجلساء فيها أجر وثواب ؛ مرا رخصت كن بر اين چوبهاى منبر صعود جويم وبه كلماتي كه متضمن رضاى خدا واجر وثواب اين جماعت جلساء 9 است ، سخن گويم . »
يزيد پذيرفتار نشد . مردمان به يزيد پليد هماهنگ گفتند : « رخصت بده تا بر منبر برآيد . شايد چيزى مفيد از أو بشنويم . »
يزيد گفت : « اگر بر منبر شود ، فرود نشود جز به فضيحت من وفضيحت آل أبي سفيان . »
يكى به وى گفت : « يا أمير المؤمنين ! نمىبينم كه چنين كار از وى به پاى رود . »
يزيد گفت : « همانا از أهل بيتي است كه جوجگان ايشان را از علم ودانش طعام وپرورش باشد . »
بالجملة ، آن جماعت چندان اصرار وابرام نمودند تا يزيد خواهى نخواهى آن حضرت را دستوري داد .
پس امام زين العابدين عليه السّلام بر منبر صعود داد وخداى را سپاس وستايش بگذاشت وخطبهاى قرائت فرمود كه عيون را گريان وقلوب را لرزان گردانيد .
« ثمّ قال : أيّها الناس ! أعطينا ستّا ، وفضّلنا بسبع : أعطينا العلم والحلم والسّماحة والفصاحة والشّجاعة -