تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 640

مساهمون:

ص٦٤٠
هامش
- يزيد فرمان كرد تا ريسمان‌ها را قطع كردند . آن‌گاه سر امام حسين عليه السّلام را در پيش روى خود بگذاشت وزنان را از عقب خويش جاى ساخت تا به آن سر مبارك به نظاره بشوند . علي بن الحسين آن سر را بديد از آن پس در تمامت مدت زندگانى اكل رئوس 11 نفرمود . ابن نما گويد : علي بن الحسين فرمود : « فقلت وأنا مغلول أتأذن لي بالكلام ؟ فقال : قل ولا تقل هجرا ؛ به يزيد گفتم : در حالتي كه مغلول بودم : آيا مرا به سخن كردن رخصت مىدهى ؟ » گفت : « بگوى ؛ لكن بيهوده مگوى . » « فقال : لقد وقفت موقفا لا ينبغي لمثلي أن يقول الهجر ، ما ظنّك برسول اللّه لو رآني في الغلّ » فرمود : « همانا من در موقفي ايستادم كه سزاوار نيست كه مانند من كسى سخن به هجر 12 نمايد ، يعنى در اين حالت اسيرى ومغلول بودن ودر حضور ظالمي پليد وستمكارى عنيد وخونخوارى شديد ايستادن ، چگونه شخصي به درشتى وسختى وپرخاش وبيهوده سخن مىراند ؟ » ومعنى باطني اين است كه خداى تعالى مرا مقام ومنزلت ورتبت ودرجتي عنايت فرموده است كه هرگز داراى اين مقام را سخن هجر وبيهوده بر زبان نيايد ؛ بلكه هرچه بر زبان أو بگذرد ، همه به صدق وصواب وبه خوشنودى خداى وشريعت رسول راهنماست . بالجملة فرمود : « چيست گمان تو بر رسول خداى ؟ اگر مرا در غل بنگرد ؟ » يزيد با آنان كه در اطرافش بودند ، گفت : « أو را به حال خود گذاريد . » وبه روايت صاحب منتخب از علي بن الحسين عليهما السّلام اين است كه آن حضرت فرمود : « لمّا وفدنا على يزيد بن معاوية أتونا بحبال وربقونا مثل الأغنام وكان الحبل بعنقي وعنق أمّ كلثوم ، وبكتف زينب وسكينة والبنات ويساقونا وكلّما قصرنا عن المشي ضربونا حتّى أوقفونا بين يدي يزيد ، فتقدّمت إليه وهو على سرير ملكه ؛ چون ما را بر يزيد بن معاوية درآوردند ، ما را به ريسمان كه بر گردن ما انداخته ، مانند گوسفندان درآوردند ؛ وريسمان در گردن من وگردن امّ كلثوم وبر كتف زينب عليها السّلام وسكينه وساير دختران بود وما را همى مىكشيدند ؛ واگر در سپردن راه قصور مىنموديم ، ما را مضروب مىداشتند ؛ تا گاهى كه در حضور يزيد بازداشتند ومن نزديك أو شدم . گاهىكه بر تخت ملك ومملكت خويش جاى داشت . معلوم بوده باد كه در چند روايت بىعنايت نشايد بود . أولا در دوازده مرد مغلول كه مذكور گشت ، جز امام زين العابدين وبرادر أو عمر بن الحسين به روايت بعضي وحسن بن حسن وزيد بن حسن وعمر بن الحسن عليهم السّلام تاكنون شناخته نقله آثار وكتبه 13 اخبار نيستند ؛ وديگر با آن روايات مذكوره وحالت قساوت وشدت يزيد ملعون در آن روايت كه از علي بن الحسين مىنمايند ، كه فرمود : « گفتم چيست ظن تو به رسول خدا ؟ اگر ما را بر اين صفت ببيند ؟ » پس يزيد بگريست وفرمان كرد تا ريسمان‌ها را از أعناق 14 وأكتاف 15 ما بريدند ، با مغلول بودن رجال واين‌كه يزيد به فك اغلال ايشان امر نمود يا به دست خودش غل از گردن علي بن الحسين باز كرد ، در مجلس أول منافى است وبا آن حركات نابهنجار كه از آن پس از وى مشاهدت رفت ، سازگار نيست . با اين‌كه چنان‌كه نوشته‌اند گاهى كه علي بن الحسين عليهما السّلام را بر وى درآوردند وآن ملعون چون گرگ گزنده و -