هامش
- سراى حسين عليه السّلام روز مىگذاشت ، چون تعليق سر مبارك حسين را به دروازهء خانه نظاره كرد وأهل بيت پيغمبر را به اين منوال بيچاره ديد ، از خرد بيگانه شد وبيهشانه از سراى خويش بيرون دويد وبىپرده به مجلس يزيد كه قاص به معارف وصناديد بود 1 در رفت .
فقالت : يا يزيد ! أرأس ابن فاطمة بنت رسول اللّه مصلوب على فناء بابي ؟ .
گفت : « اى يزيد ! آيا اين سر پسر فاطمه دختر رسول خداست كه در آستانهء سراى من آويختهاى ؟ »
يزيد چون اين بديد ، ناپروا به سوى أو دويد وأو را به زبرپوش 2 جامهء خود محفوف داشت وگفت : « اى هند ! چند كه خواهى بر پسر دختر پيغمبر كه خاص وخالص قريش است ، بنال وبانگ ناله وعويل برآر ! ابن زياد ملعون عجلت كرد وأو را بكشت كه خدايش بكشد . »
( 1 ) . يعنى مجلس مملو از مشاهير وبزرگان بود .
( 2 ) . زبرپوش : جامهاى كه روى لباسها پوشند ، مانند عبا ورولباسى .
سپهر ، ناسخ التواريخ سيد الشهدا عليه السّلام ، 3 / 159
در كتب اخبار مسطور است كه چون سر مبارك امام عليه السّلام را در تشتى از زر در حضور يزيد بگذاشتند ويزيد به اشعار لاميه 1 ابن زبعرى تمثل جست ، هند ، زوجهء يزيد دختر عبد اللّه بن عامر بن كريز كه حسن وجمالى بيرون از حد وصف ومقال داشت ويزيد ملعون را چشم به چهرهاش روشن وجان به ديدارش گلشن بود ، از پس پرده چون آن كلمات بشنيد ، ردايى بخواست وبر سر بركشيد وبيرون دويد وآن سر مبارك را نگريست وگفت : « بر فاطمه ، دختر رسول خداى بسيار گران بود كه سر حسين ، فرزند دلبندش بر اين صفت در پيش روى تو باشد . همانا كارى كردى كه به نفرين خداى سزاوار آمدى . سوگند به خداى كه از اين پس تو را بر من حقي نيست ومن با تو روزگار هيچ نمىسپارم . واي بر تو ! با چه روى در رسول خداى نگران شوى كه پسر وپارهء جگرش را بر اين حال مقتول نموده باشى ؟ »
يزيد گفت : « اى هند ! اين سخن بگذار كه نه من اين كار كردهام وبدان رضا دادم . اين امرى است كه از پسر زياد به پاى رفت ومرا در آفاق 2 وأنفس 3 آن ريشه عيب وعوار 4 به كار آورد كه تا سالها باقي بخواهد بود . »
وهم در كتب سير مسطور است كه چون - چنانكه بدان أشارت رفت - أهل بيت را به حكم يزيد به سراى يزيد دعوت كردند وسر مبارك امام عليه السّلام را از دروازهء سراى آن ملعون بياويختند وبانگ ناله ونحيب از سراى يزيد بلند گشت ، ضجيع 5 يزيد ، هند ، دختر عبد اللّه بن عامر كه از آن پيش روزگارى در سراى امام حسين عليه السّلام به پاى برده بود ، چون آن سر مبارك را بديد وحالت أهل بيت بر آن حالت مشاهدت فرمود ، خرد از سرش بيرون وحالتش ديگرگون شد وبيهوشانه از سراى خود بيرون دويد وبىپرده به مجلس يزيد كه به جماعتى محفوف 6 بود ، درآمد وگفت : « اى يزيد ! آيا اين سر پسر فاطمه ، دختر رسول خداى است كه در آستانهء سراى من آويختهاند ؟ »
چون يزيد ملعون آن آفتاب تابان را بىحجاب نگريست ، ناپروا به سوى أو شتافت واز جامهء زبرين خود أو را پوشش ساخت وگفت : « اى هند ! آن چند كه خواهى ، بر پسر پيغمبر كه خاص وخالص قريش -