هامش
- مضمون به اندك اختلافى مسطور گشت ؛ ونيك هويداست كه رؤساى لشگر يزيد بر مكنون خاطرش دانش داشتند كه هرچند در استحقار 3 وشماتت واستهزاى أهل بيت واطلاع أو را از شجاعت ايشان وكشتن جماعتى از لشگر يزيد را مىدانستند وهم مىدانستند كه يزيد از اطلاع مردم شام بر اين وقايع باخبر وسخت خونين جگر است ؛ واز اين روى با وى بدينگونه سخن كردند واز استيلاى خويش وترس وبيم شجعان بني هاشم كه هر ذيعقلى 4 برخلافش حكم مىنمايد همى باز مىگفتند ، وبه اين كلمات وترهات 5 أو را مسرور مىداشتند در ميان جماعت سرافراز مىساختند .
همانا در خبر است كه در آن هنگام كه لشگر يزيد پليد أهل بيت وسرهاى شهدا را نزديك به دمشق رسانيدند ، سواري بر اسبى بر ايشان دچار گشت . وبا ايشان گفت : « اى واي بر شما ! كشتيد پسر دختر پيغمبر خود را ! »
با وى گفتند : « ساكت باش ! سوگند به خداى اگر تو نيز با ما بودى ، شمشير خود را از نيام بيرون كشيدى ؛ پيش از آنكه ما شمشيرها از غلاف بيرون آوريم . »
آن سوار گفت : « اين سخن از چه گوييد ؟ »
گفتند : « از اينكه ما بر جوانمردانى چون شيران درنده درآمديم ؛ در حالتي كه دستها بر قبضهاى شمشيرها داشتند « لا يرغبون في مال ولا يرهبون من قتال يحطمون الفرسان حطبا » ؛ نه در أموال آهنگ داشتند ؛ نه از جنگ وجدال ترس وبيم يافتند ؛ وفرسان سپاه وشجعان كينهخواه را درهم مىشكستند وچون بر ما نگران شدند ، مانند شيرى كه بر شكار تاختن برد ، بر ما برجستند . سوگند به خداى ما را هيچ آهنگ مقاتلت ونيروى نبرد ايشان نبود ودر مرتع آرزو جز خلاص شدن از چنگ آن شيران شكارى چريدن نداشتيم وجز به نمايش حدود سيف وسنان كارى از پيش نمىبرديم وايشان با قلت عدد وكثرت عدو وچون مردم كران وبه شيمت وروش آزادگان دل بر مرگ نهادند وبر بلاياى روزگار ومهالك عرصهء كارزار به صبر وشكيبايى بگذرانيدند . وللّه درهم من 6 نصرة وذمام . »
بالجملة ، راوي روايت معهوده مىگويد : چون مروان الحكم اين سخنان بشنيد ، از كمال خرسندى به حالت جنبش واهتزاز 7 آمد وسر مبارك امام حسين عليه السّلام را برگرفت واين شعر را قرائت نمود :يا حبذا بردك في اليدين * ولونك الأحمر في الخدين
شفيت نفسي من دم الحسين * أخذت ثاري وقضيت ديني 8معلوم باد كه قرائت اين شعر وحضور مروان بن الحكم را در مجلس يزيد در مقتلى كه به أبى مخنف منسوب است ، مذكور داشتهاند وبعضي از متأخرين نيز به اين روايت عنايت دارند ؛ لكن اجلهء 9 رواة به بودن مروان در آن زمان در دمشق أشارت نكردهاند ؛ بلكه از روايت بعضي خلاف آن مشهود مىشود ونسبت اين دو شعر به مروان ، بيرون از ضعف نيست ؛ چنانكه ابن جوزي از ابن سعد روايت مىكند كه چون آن سر مبارك به مدينه آوردند ونزد سعيد بن العاص والى مدينه نهادند ، موافق روايت شعبى مروان الحكم در مدينه بود .
آن سر را برگرفت وپيش روى خود بگذاشت وگوشهء بيني مباركش را بگرفت وگفت : -