هامش
-« يا حبذا بردك في اليدين * ولونك الأحمر في الخدّينسوگند به خداى گويا نگران روزگار عثمان شدم وهماكنون به چشم مىنگرم . »
ونيز مىگويد : حسن بصرى گفت : يزيد بر سر حسين ومكاني كه رسول خداى مىبوسيد ، مىزد .
پس اين شعر بخواند كه مذكور شد ؛ بلكه قرائت اين دو بيت به علاوة بيت ديگر به خود يزيد منسوب است واما عبد الرحمان بن الحكم كه برادر مروان بن الحكم است واين وقت در حضور يزيد پليد جاى داشت ، چنانكه در ارشاد مفيد وديگر كتب مناقب واخبار مذكور است ، اين شعر قرائت كرد :لهام بجنب الطّفّ أدنى قرابة * من ابن زياد العبد ذي النّسب الوغل
أميّة أمسى نسلها عدد الحصى * وبنت رسول اللّه ليس لها نسل 10في نسخة« وليس لآل المصطفى اليوم من نسل »به روايت مفيد ، يزيد بر سينهء يحيى بن حكم كه اين شعر بخواند ، بزد وگفت : « بس كن ! » وبه روايت ديگر رواة كه قايل اين شعر را عبد الرحمان بن حكم نوشتهاند ، چون عبد الرحمان اين شعر بخواند وباز نمود كه ابن زياد زشت نهاد با آن حسب ناستوده ونسب ناخجسته واخلاق نامحمود وأوصاف نامبارك نسل آل رسول را برافكند واكنون نسل نكوهيده بنى اميّه بعد در يك بيابان ودختر رسول بىنسل است . يزيد ملعون گفت : « چنين است كه گويى لعنت كند خداى پسر مرجانه را ؛ همانا اگر مانند حسين پسر فاطمه بر من درآمده ومن با أو مصاحب ومقابل بودم ، هيچ چيز از من خواستار نشدى جز اينكه به أو عطا مىكردم وبلا وبليت از وى دور مىكردم ، به هرچه بر آن استطاعت مىداشتم اگر چند در انكار از فرزندان خويش به هلاكت مىافكندم . ( يعنى فرزند خود را به هلاكت مىسپردم تا بليت وخطر از وى بگردانم ) . لكن خداى تعالى در امرى قضا رانده بود وقضاى خدا را هيچ چيز بازنمىگرداند . »
در روايتي ديگر رسيده است كه : چون عبد الرحمان اين شعر را بخواند ، يزيد بهطور پوشيده با وى گفت : « سبحان اللّه ! آيا در چنين مجلس وچنين مقام نتوانى خاموش باشى ! » ( يعنى در اين حال نمىتوانى خاموش بنشينى واز مثالب بنى اميّه بر زبان نيفكنى ) ؟
واز آن پس فرمان كرد تا سرها را درآوردند وورود أهل بيت به مجلس يزيد به روايات اختلاف است .
بعضي برآنند كه در همان روز ورود به شهر قبل از ظهر يا بعد از ظهر وعصر يا نزديك به غروب آفتاب بوده واز بعضي ديگر كه روايات وحكايات مطوله از ايشان در مجلس يزيد بازمىنمايد ، معلوم مىشود كه به روز دوم بوده است ؛ چه كيفيت آن مجلس وآن حكايات در دو ساعت بيشتر يا كمتر ممكن نيست .
( 1 ) . سنابك جمع سنبك : طرف سم .
( 2 ) . ستور : هر چارپا خصوصا أسب ، قاطر ، الاغ .
( 3 ) . استحقار : خوار شمردن .
( 4 ) . ذيعقل : دارنده خرد .
( 5 ) . ترهات : جمع تره ؛ كلمات لغو وبيهوده .
( 6 ) . آفرين به يارى وپرستارى كردن آنها باد . -