تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 380

مساهمون:

ص٣٨٠
هامش
- « فقال لي : جزاك اللّه خيرا وحشرك اللّه معنا يوم القيامة في زمرتنا » . فرمود : « خدايت پاداش نيك ودر قيامت با ما ودر زمرهء ما محشور فرمايد . » واز آن پس علي بن الحسين عليهما السّلام اين شعر انشاء فرمود :أقاد ذليلا في دمشق كأنّني * من الزّنج عبد غاب عنه نصير وجدّي رسول اللّه في كلّ مشهد * وشيخي أمير المؤمنين أمير فياليت أمّي لم تلدني ولم أكن * يراني يزيد في البلاد أسير 2ودر بعضي كتب در جاى أميره ، وزيره ، وبدل فيا ليت أمّي لم تلدني ( فياليت لم أنظر دمشق ولم أكن ) مسطور ومرقوم است ، چنان‌كه در منتخب نيز به اين صورت مسطور ومرقوم ودر بعضي نسخ نصير وأمير وأسير بدون هاء در آخر مرقوم است - ودر مقتل منسوب به أبى مخنف مذكور است ، كه از آن پس أهل بيت را به باب الساعات 3 آوردند ؛ ودر آن‌جا سه ساعت بازداشتند تا از يزيد چه فرمان رسد . سهل مىگويد : در آن هنگام كه سر مبارك امام حسين عليه السّلام را در شهر دمشق حمل مىدادند ، پنج تن زن بر دريچه كوشكى بلند كه از يزيد لعنه اللّه تعالى بود به تماشا نگران ديدم ، ودر ميان ايشان زنى فرتوت كه محدوبة الظهر 4 بود ؛ وهشتاد سال روزگار سپرده جاى داشت ، چون سر مبارك از برابر آن دريچه بگذشت آن فرتوت برجست وسنگى برگرفت وبر آن سر مبارك افكند . سهل مىگويد : چون علي بن الحسين عليه السّلام آن كردار عجوز را نگران گشت « قال : اللّهمّ عجّل بهلاكها وهلاك من معها » . عرض كرد : « بار خدايا ! اين عجوز را وآن كسان كه با وى هستند به زودى هلاك فرماى . » هنوز دعاى آن حضرت به پايان نرسيده بود كه آن دريچه وروشن فرود آمد وآن جماعت به زير افتادند وبه جمله هلاك شدند ودر زير آن نيز جمعى كثير تباه شدند . ودر پاره‌اى نسخ مقتل مزبور از سهل مذكور است ؛ كه آن عجوزه ملعونه سنگى برگرفت ؛ وبر ثناياى مبارك حسين عليه السّلام بيفكند ؛ وچون من نگران كردار آن ملعونه شدم ؛ گفتم : « خدايا ! هلاك فرماى أو را ؛ وآنان‌كه با أو هستند ؛ به حقّ محمّد وآله . » وهنوز كلام من اختتام نيافته بود كه روشن بيفتادا ، وآن ملعونه وآنان‌كه با أو بودند به هلاكت رسيدند . واين روايت بعيد است ؛ وهم‌چنين نفرين نمودن علي بن الحسين به جهر وآشكارا بطورىكه گوشزد سهل گردد نيز بعيد است ؛ چه در موارد اين سفر اين‌گونه افعال از آن حضرت معهود نيست ؛ چنان‌كه از اين پيش نيز أشارت شد كه علي بن الحسين عليهما السّلام در طي طريق شام با احدى به يك كلمه متكلم نگشت تا به دمشق رسيد . وروايت أبى إسحاق الأسفرايني در كتاب نور العين غريب‌تر مىنمايد ؛ بلكه مىگويد : در ميان سبايا با من همان طفل فرمود : « كيستى ؟ » عرض كردم : « سهل شهرزورى . » -