تخطي إلى المحتوى الرئيسي

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
هامش
- درهاى آسمان گشوده شد وآدم ، نوح ، إبراهيم ، إسماعيل ، إسحاق وپيغمبر ما محمد صلّى اللّه عليه واله وسلّم وعليهم أجمعين فرود آمدند وجبرئيل وجمعى از فرشتگان نيز به همراه‌شان بودند . جبرئيل به نزديك صندوق آمد وسر را بيرون آورد وبر سينه گرفت وبوسيدش . سپس پيغمبران همگى چنين كردند . رسول خدا بر بالين سر بريده گريه كرد وپيغمبران حضرتش را تسليت عرض كردند . جبرئيل به آن حضرت عرض كرد : « اى محمد ! خداى تبارك وتعالى به من دستور فرموده است كه شما هر امرى دربارهء أمت بفرماييد ، من اجرا كنم . » اگر دستور مىفرماييد تا زمين را به لرزش درآورم وزير ورويش كنم ؛ چنانچه به قوم لوط نمودم . » رسول خدا فرمود : « نه اى جبرئيل ! آنان را با من به روز قيامت در پيشگاه الهى موقفي است . » پس فرشتگان به سوى ما آمدند تا ما را بكشند . من گفتم : « يا رسول اللّه ، أمان ، أمان ! » فرمود : « برو كه خدايت نيامرزد . » فهرى ، ترجمه لهوف ، / 172 - 173 سيد ابن طاووس وديگران از ابن أبي لهيعة روايت كرده‌اند كه گفت : من در دور خانهء كعبه طواف مىكردم . ناگاه مردى را ديدم كه مىگفت : « خداوندا ! مرا بيامرز ودانم كه نيامرزى . » گفتم : « اى بندهء خدا ! بترس از خدا ومثل اين سخن را مگو ، زيرا كه اگر گناهان تو مثل قطرات باران وبرگ درختان باشد ، واز خدا طلب آمرزش نمايى ، اميد آمرزش هست ، وخدا آمرزنده ومهربان است . » آن مرد گفت : « بيا تا من قصهء خود را براي تو بيان كنم . سپس مرا به كنارى برد وگفت : من در ميان آن پنجاه نفر بودم كه بر سر امام حسين عليه السّلام موكّل بودند در راه شام . هر شب صندوقى كه سر آن سرور در آن بود ، در ميان مىگذاشتيم وشراب مىخورديم . در يكى از شبها ، ايشان شراب خوردند ومن شراب نخوردم . چون آنها به خواب رفتند ، صداها مانند رعد وبرق از آسمان شنيدم كه هرگز چنين صدايى نشنيده بودم . صدايى شنيدم كه كسى ندا كرد : « محمد مصطفى مىآيد . » ناگاه ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد وصداى صهيل اسبان وقعقعهء سلاح مردان به گوش آمد . ديدم كه حضرت آدم ونوح وإبراهيم وإسماعيل وإسحاق وحضرت پيغمبر آخر الزمان صلّى اللّه عليه واله وسلّم با جبرئيل امين وميكائيل وإسرافيل وكروبيان وروحانيان وملائكهء مقرّبان از آسمان به زير آمدند . سپس جبرئيل نزديك صندوق آمد وسر مبارك سيد شهدا را بيرون آورد وبوسيد وبر سينهء خود چسباند وگريست . همهء پيغمبران آن سر را مىگرفتند ومىبوسيدند ومىگريستند وتعزيت رسول خدا مىگفتند ، وآن حضرت هم مىگريست . » وبه روايت ديگر : حضرت رسالت صلّى اللّه عليه واله وسلّم به ايشان گفت : « ببينيد با فرزند من ونور ديدهء من چه كردند . » ناگاه جبرئيل به نزد حضرت رسالت آمد وگفت : « يا رسول اللّه ! حق تعالى مرا مأمور گردانده است كه تو را در حقّ اين امّت جفاكار أطاعت كنم . اگر مىفرمايى ، زمين را به لرزه مىآورم وسرنگون مىكنم ؛ چنان‌چه بر قوم لوط كردم . » حضرت فرمود : « نه اى جبرئيل ! مىخواهم كه در قيامت با ايشان خصمي كنم . » پس آن حضرت با أرواح أنبيا وملائكهء سما بر سر سيد شهدا نماز كردند وبر أو صلوات فرستادند . ناگاه گروهى از ملائكة نازل شدند وگفتند : « يا رسول اللّه ! خدا ما را امر كرده است كه اين پنجاه نفر را به قتل آوريم . » -
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع ) — صفحة 202 | مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية