وملك قائم بين يديه ، وفي يده سيف من نار ، فقتل « 1 » أصحابي التّسعة ، فكلّما ضرب ضربة التهبت أنفسهم نارا . فدنوت منه ، وجثوت بين يديه ، وقلت : السّلام عليك يا رسول اللّه . فلم يردّ عليّ ، ومكث طويلا ، ثمّ رفع رأسه ، وقال : يا عدوّ اللّه انتهكت حرمتي ، وقتلت عترتي ، ولم ترع حقّي ، « 2 » وفعلت ما فعلت « 2 » « 3 » .
فقلت : واللّه « 4 » يا رسول اللّه ما ضربت بسيف ، ولا طعنت برمح ، ولا رميت بسهم .
قال : صدقت ، ولكنّك كثّرت السّواد ، ادن منّي ! فدنوت منه ، فإذا طست « 5 » مملوء دما ، فقال لي : هذا دم ولدي الحسين عليه السّلام ، فكحّلني من ذلك الدّم ، فانتبهت حتّى السّاعة لا أبصر شيئا . « 6 »
هامش
( 1 ) - [ في البحار والعوالم والأسرار : « يقتل » ] .
( 2 ) ( 2 - 2 ) [ لم يرد في الأسرار ] .
( 3 ) - [ في البحار والعوالم : « وفعلت » ] .
( 4 ) - [ لم يرد في البحار والعوالم والدّمعة السّاكبة والأسرار ] .
( 5 ) - [ في الدّمعة السّاكبة والأسرار : « طشت » ] .
( 6 ) - ابن رياح گويد : مرد نابينايى را ديدم كه شاهد كشته شدن حسين عليه السّلام بود . از أو پرسيدند : « چرا چشمت نابينا شد ؟ »
گفت : « من يكى از ده نفر هستم كه شاهد كشته شدن حسين بودم ؛ ولى من شمشيرى به كار نبردم وتيرى پرتاب نكردم . چون حسين كشته شد ، به خانهام بازگشتم ونماز عشا خواندم وخوابيدم . در عالم خواب شخصي آمد ومرا گفت : رسول خدا تو را احضار فرموده است ، حاضر خدمتش باش .
گفتم : مرا با أو كارى نيست ؟
أو گريبان مرا بگرفت وكشانكشان به خدمتش برد . ديدم رسول خدا در بيابانى نشسته وآستين بالا زده است ، وحربهاى در دست دارد . فرشتهاى در مقابل حضرت ايستاده وشمشيرى از آتش به دست أو است ونه نفر رفيقان مرا كشت وبه هريك كه شمشير مىزد ، سراپايشان را شعلهء آتش فرامىگرفت .
نزديك حضرت رفتم ودر محضرش به زانو درآمدم وگفتم : « سلام برتو اى رسول خدا . »
حضرت جواب سلام مرا نداد . ومدتي گذشت . سپس سر برداشت وفرمود : « اى دشمن خدا ! احترام مرا از ميان بردى وخاندان مرا كشتى وحق مرا ملاحظه نكردى وكردى آنچه كردى . »
عرض كردم : « به خدا يا رسول اللّه نه شمشيرى زدم ونه نيزهاى به كار بردم ونه تيرى پرتاب نمودم . »
فرمود : « راست مىگويى ؛ ولى برسياهى لشگرشان افزودى ، نزديك بيا . »
نزديك رفتم . تشتى پر خون در مقابل حضرت بود . مرا فرمود : « اين خون فرزندم حسين است . » پس ، از همان خون بر چشم من كشيد ومن از خواب بيدار شدم وتا امروز هيچ نمىبينم . »
فهرى ، ترجمه لهوف ، / 136 - 137